رمان افسانه_ی فارِلین ☯︎ پارت 3
افسانهٔ فارِلین
پارت سوم نامی تازه ☯︎
مه کمکم کنار میرفت و ساختمان بزرگ آکادمی از میان آن نمایان میشد.
نِراث چند قدم مانده به دروازه ایستاد.
ساختمان آکادمی بسیار بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد؛ دیوارهای سنگی بلند، برجهایی که پرچمهای خاندانهای مختلف از آنها آویزان بود و حیاطی وسیع که صدای برخورد شمشیرها از آن به گوش میرسید.
قلبش تند میزد.
اما نباید میترسید.
امروز او مِلیا نبود.
او نِراث بود.
نِراث قدمی جلو گذاشت و از دروازه عبور کرد.
چندین پسر جوان در حیاط مشغول تمرین بودند. بعضی با شمشیرهای چوبی مبارزه میکردند و بعضی زیر نظر استادان آکادمی حرکات رزمی تمرین میکردند.
نِراث برای لحظهای ایستاد و با دقت به اطراف نگاه کرد.
بالاخره وارد جایی شده بود که سالها آرزوی دیدنش را داشت.
صدای یکی از استادان بلند شد:
«تازهوارد!»
نِراث برگشت.
مردی بلندقد با لباس رسمی آکادمی روبهرویش ایستاده بود.
«نام؟»
نِراث برای یک لحظه مکث کرد.
این اولین بار بود که باید نام جدیدش را با صدای بلند میگفت.
«نِراث.»
استاد نگاهی به فهرستش انداخت و سر تکان داد.
«برو به محوطهٔ تمرین.»
نِراث نفس راحتی کشید و به سمت حیاط رفت.
اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای برخورد دو شمشیر توجهش را جلب کرد.
همه نگاهها به سمت محوطهٔ اصلی تمرین برگشته بود.
پسری در میان میدان ایستاده بود.
حرکاتش سریع، دقیق و آرام بود؛ انگار شمشیر بخشی از وجودش شده باشد.
نِراث بیاختیار ایستاد.
یکی از پسرهای کنار او گفت:
«تازه اومدی؟»
نِراث بدون اینکه نگاهش را از میدان بردارد، پرسید:
«اون کیه؟»
پسر لبخند زد.
«اون؟»
کمی مکث کرد.
«سِلوانِره.»
نِراث برای اولین بار این نام را شنید.
سِلوانِر.
و هنوز نمیدانست این نام قرار است چه جایگاهی در زندگیاش پیدا کند...
— Mela
نظرات