پارت ۳ دلتنگ اهریمن به قلم باران
ویو رین :
گفتم : چه مرگت شده؟ خیلی عوضی شدی
آیدن : بودم
گفتم : نبودی
ایدن : بودم نمیشناختی
......
چه خاطره بدی حالا باید یادم بیاد؟ خودم را کش و قوس میدهم و از پشت بوته ها نگاهی به خونه اون زنی که همش میخواد باهام حرف بزنه میکنم.
خب الان وقتشه بریم سراغش.
تغیر شکل میدهم و به سمت حیاط پشتی جایی که عمارت زن قرار دارد میروم.
دارد چای میخورد و آسمان را می بیند. ناگهان صدا دخترش (لیورا) را میشنوم : مامان ویولت گم شدههههه
زن بر می گردد : چی شده عزیزم؟
لیورا : گم شده گم شده ... آهیون اومد بهم گفت
زن می گوید : خدایا ... چجوری؟ پدرش چی؟ اون تازه برگشته ...
لیورا : نمیدونم ...
من میدونم . کار آیدنه صد در صدا
بلند میشوم و تغیر شکل میدهم : من میدونم کجا رفته ... بهتر بگم میدونم کی کجا بردتش
لیورا و زن بهم خیره می شوند
لیورا : ت ت ت تو تو تو ک ک ک کی هس هس ستی؟
نظرات (۱۷)