چی بگم-_-(کپشن؟؟)
دینی دوازدهم درس آخر یه درسیه راجب تمدن جدید توی اروپا-
یه چیزایی خوندیم یه زمانی اونجا، یادمه وقتی میخوندمشون به خودم گفتم نه باباااع من که ازین دسته ادما نیستم!
همون لحظه یکم بیشتر فکر کردم...دیدم نه...شاید اون لحظه نبودم، ولی داشتم میشدم:)))
و وای...وای
اگه متوجه نمیشدم به فنا رفته بودم-
مسیر بین چیزی که میخواید باشید و چیزی که هستید، خیلی واضحه!
ولی، مسیر بین چیزی که هستید وچیزی که نمیخواید و نبااید باشید نامرئیه-
خیلی ناملموس، نامحسوس تبدیل میشید-
یه بدی داره
اینه که بد شدنو نمیشه براش بهونه اورد-
یه جمله دیگه یه جایی خوندم-
نوشته بود، نذارید سختیای دنیا مهربونیتونو ازتون بگیره! نذارید ادمای بد توی زندگیتون باعث شن مجبور بشید مثل خودشون رفتار کنید-
اینو بعدها توی کرکتر لوفی هم دیدم(خلاصه بگم، ارزوش پادشاه دزدای دریایی شدنه، ولی با هر دزد دریایی دیگه ای فرق میکنه! چون مفهومی که از دزد دریایی میشناسه با چیزی که بقیه هستن و میبینن و میشنون، کلا فرق داره! مهم نیست بقیه چی میگن، لوفی میخواد چیزی باشه که باور داره بهش)
وقتی ادمایی رو میبینم که بخاطر فشارای زندگی از همه چی و همه کس زده شدن، واقعا ناراحت میشم-
منم اینطوری شدم-از خود اون لحظم متنفر میشم-
ولی میدونید؟
نمیخوام خودمو، چیزی که بهش باور دارم، علاقم و سلیقمو بخاطر سختیای دنیا دور بریزم-
چون بقیه میگن آخوندا فلانن و بهمانن، دوست ندارم اون بنده خدایی که پیر شدنشو دیدم، با همون معیارا قضاوت کنم-
نمیخوام چون یه چیزی مد شده، بخاطر همرنگ جامعه شدن روی اعتقادم پا بذارم-
درسته گایز-
بخاطرش قراره پدرم در بیاد-
ولی خب، منم قرار نیست تسلیم شم-_-
نظرات (۱۲)