ᵛᵏᵒᵒᵏ

۰ نظر گزارش تخلف
City of the Dead
City of the Dead

دیدی یه وقتایی هست یه بغض سنگین گلوت رو جنگ میزنه ، بغض بدی کردی اما اشکی نیست . با خودت میگی الان خفه میشم ؛ البته برات مهم نیست که بمیری :) قلبت تو سینت سنگینی میکنه :) دیدت تاره حس خفه شدن داری :) + خوبی عزیزم !؟ سوالی که اطرافیات ازت میپرسن ولی فقط یه جواب داری خوبم :) با یه لبخند بی جوون و نگاه سردی که دردناک تر و غم انگیز تر از صد تا اشک و چشمای خیسن اما چیزی که بیشتر قلبتو چنگ میزنه نگاه بدون نگرانی و لحن بی تفاوت افردای که خودشون رو نگران نشون میدن :) - دلت میخواد فرار کنی بری گمشی دلت میخواد همشون گمشن :) میگن آدما از مرگ میترسن چون فراموش میشن اونا در واقع از فراموش شدن میترسن از اینکه بقیه فراموششون کنن :) پس چرا تو اون لحظه دلت میخواد همشون گمشن و دیگه یادشون نیاد تو کی هستی !؟ چرا دلت میخواد حافظه ی همشون پاک بشه و دیگه تظاهر نکن و توهم لباساتو بپوشی هندزفری تو برداری با گوشیت و گمشی بری یه جای دور که کسی نباشه ؛ جایی که کسی تظاهر نکنه :)- سرت گیج میره بغضت سنگین تر میشه چشات تار میشن سرت سنگین میشه نزدیک بیفتی اون لحظه کسی نیست پیشت بیشتر از قبل میفهمی چقد تنهایی خیلیا دورتن اما در حین بودن نیستن میدونی که چی میگم !؟ دلت میخواد جیغ بزنی اما به خاطر این بغض لعنتی نمیدوتی :) الان من همچین حالی دارم دلم میخواد پاشم لباسامو بپوشم وسایل ضروریمو بزارم تو یه کوله از این خونه و شهر لعنتی برم کسیم منو یادش نمونه اما نمیشه :) _ لعنت به این حس پوچ و سیاه درونم دلم واسه بچگی هام تنگ شده چرا آدم بزرگ بودن و دنیای آدم بزرگا اینقدر بد و پر از نفرت و سیاهی ...!؟ :)

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

ᵛᵏᵒᵒᵏ

۷ لایک
۰ نظر

دیدی یه وقتایی هست یه بغض سنگین گلوت رو جنگ میزنه ، بغض بدی کردی اما اشکی نیست . با خودت میگی الان خفه میشم ؛ البته برات مهم نیست که بمیری :) قلبت تو سینت سنگینی میکنه :) دیدت تاره حس خفه شدن داری :) + خوبی عزیزم !؟ سوالی که اطرافیات ازت میپرسن ولی فقط یه جواب داری خوبم :) با یه لبخند بی جوون و نگاه سردی که دردناک تر و غم انگیز تر از صد تا اشک و چشمای خیسن اما چیزی که بیشتر قلبتو چنگ میزنه نگاه بدون نگرانی و لحن بی تفاوت افردای که خودشون رو نگران نشون میدن :) - دلت میخواد فرار کنی بری گمشی دلت میخواد همشون گمشن :) میگن آدما از مرگ میترسن چون فراموش میشن اونا در واقع از فراموش شدن میترسن از اینکه بقیه فراموششون کنن :) پس چرا تو اون لحظه دلت میخواد همشون گمشن و دیگه یادشون نیاد تو کی هستی !؟ چرا دلت میخواد حافظه ی همشون پاک بشه و دیگه تظاهر نکن و توهم لباساتو بپوشی هندزفری تو برداری با گوشیت و گمشی بری یه جای دور که کسی نباشه ؛ جایی که کسی تظاهر نکنه :)- سرت گیج میره بغضت سنگین تر میشه چشات تار میشن سرت سنگین میشه نزدیک بیفتی اون لحظه کسی نیست پیشت بیشتر از قبل میفهمی چقد تنهایی خیلیا دورتن اما در حین بودن نیستن میدونی که چی میگم !؟ دلت میخواد جیغ بزنی اما به خاطر این بغض لعنتی نمیدوتی :) الان من همچین حالی دارم دلم میخواد پاشم لباسامو بپوشم وسایل ضروریمو بزارم تو یه کوله از این خونه و شهر لعنتی برم کسیم منو یادش نمونه اما نمیشه :) _ لعنت به این حس پوچ و سیاه درونم دلم واسه بچگی هام تنگ شده چرا آدم بزرگ بودن و دنیای آدم بزرگا اینقدر بد و پر از نفرت و سیاهی ...!؟ :)