پارت 9 دلتنگ اهریمن به قلم باران
ویو رین :
لیام رو هل میدم بیرون و در رو می بندم
بر می گردم رو به لیام
_ دیوونه شدی؟
_ نه چطور رینی؟
_رینی و مرض ... نباید که بیای تو روش بگی آقا
_چشم رینی ... رین
دست به سینه رو به رویش می ایستم : راستی یادت باشه قدرت من چیه میتونم هر وقت دلم خواست احساسات تون رو دست کاری کنم کاری نکن که مجبور بشم احساسات هر دوتون رو جوری دست کاری کنم که از هم متنفر بشید
_چرا آخه؟
_ اینجا رئیس منم و قدرتمند ترین پس خفه و فقط به حرفام گوش کن
_ باشه رین ... جواب خواستگاری چی شد؟
_ جواب میخوای؟ عمرا اصلا و ابدا با تو ازدواج نمیکنم برو گمشو
بعدش بر می گردم و توی راهرو به دنبال آدمی که من رو ببره پیش آیدن گشت میزنم.
ویو لیورا :
فالگوش وایسادن توی کارای من نبود. ولی ناخودآگاه فالگوش وایسادم
رین ... چقدر بی رحمه ...
لیام نگران نباش خودم برات زندگی بهتر میسازم کافیه تو هم مثل من عاشقم بشی.
در را باز میکنم و لبخند زنان بیرون میروم
قیافه لیام ... بدون هیچ احساسی ... وایسا اون چیز توی چشماش نور قرمز بود؟ یعنی اثر عصبانیته؟
وقتی نگاهم می کند تازه میفهمم که آره از عصبانیته ... اون چش شده؟
(دو ساعت برای همین یک ذره وقت گذاشتم)
نظرات (۹)