Part:16 یک اشتباه پنج سال جدایی

۲ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

پرستار: عمل با موفقیت تمام شد خون زیادی از دست داده بود اگه یکمم دیر میرسید کارش تموم میشد
مارک: مرسی
پرستار: ولی پس از مرخصی باید غذا های خونساز بخوره به دلیل کمبود خون ممکنه قلبش از کار بی افته
کلارا: باشه ممنون
مارک: مرسی که منو دخترمون رو تنها نذاشتی
کلارا: مامانی /خب دیگه فک کنم الان واقعا دلم میخواد بابا صدات کنم(با خنده)
مارک: دخترم(با خنده)
مارک و کلارا همدیگه رو محکم بغل کردن تا لارا رو به icu منتقل کنن
کلارا: مامان
مارک: زود به خودت بیا هنوز کار داریم(منحرفی کنید)
میرا میاد و بدو بدو مارک رو بغل میکنه
مارک: چرا اومدی
میرا: تو چرا اومدی اینجا به تو چه ربطی داره
کلارا: بچه چیزی نگفتم پرو شدیا بابا دختر رو بردارد رو برو
مارک: نمیرم اون زن منه و قصد تنها گذاشتن ندارم
میرا: بابا ؟
کلارا: من میرم پایین میرا ببینم مامانم یچیز شده پارت میکنم
میرا: بابایی ببین این چی میگه
مارک: باشه برو
کلارا درواقعه نمیره پایین میره زیرزمین
راننده: رئیس
کلارا: برو
راننده: چشم
کلارا: دستیار اون ادم رو برام پیدا کنید
دستیار: چشم
کلارا بعد ۲۰ دقیقه رسید و خیانتکار به زنجیر ها وصل شده بود
خیانتکار: شما کی هستین؟
کلارا: چشماشو باز کنید
خیانتکار: کلارا (با اعصبانیت)
کلارا: کلارا نه فرشته ی مرگت
خیانتکار: من کاری نکردم
کلارا: مگه من احمقم اهن داغ رو بچسبونین صورتش
دستیار: چشم
خیانتکار فریاد بلندی میکشه
کلارا: حالا اون چاقو رو بده یکم از انگشتاش کم کنیم
خیانتکار: ی چیزی هست نمیدونین اونو بهتون میگم
کلارا: اوکی دستگاه دروغ سنج رو بیارین و وصل کنین . حالا زر بزن
خیانتکار: درواقع کار میرا و باباش بود به خاطر اینکه تو مامان داری ولی اون نداره از حسودیش میخواست مامانت رو بکشه و بعد تورو هم زجر بده بابای میرا هم بخاطر ناراحتی دخترش دستور این کار رو داد
دیتیار: دستگاه بوق نزد دروغ نمیگه
کلارا: این یعنی /زندانیش کنین
دستیار: چشم
کلارا وقتی اینارو فهمید رنگش پرید یعنی میرا همه چیز رو میدونه پس چرا پیش اون هست هدفش چیه باباش کیه این سوالات ذهنش رو درگیر کرده بود از ی طرف میخواست باباش رو پیدا کنه و انتقام این چند سال رو بگیره راهی بیمارستان شد چون وقتی مامانش سرحال شد باید به این قضیه رسیدگی میکرد بعد چند دقیقه که وارد بیمارستان شد هنوزم حالش خوب نبود مارک رو دید که داشت ناز میرا میکشید

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

Part:16 یک اشتباه پنج سال جدایی

۱۰ لایک
۲ نظر

پرستار: عمل با موفقیت تمام شد خون زیادی از دست داده بود اگه یکمم دیر میرسید کارش تموم میشد
مارک: مرسی
پرستار: ولی پس از مرخصی باید غذا های خونساز بخوره به دلیل کمبود خون ممکنه قلبش از کار بی افته
کلارا: باشه ممنون
مارک: مرسی که منو دخترمون رو تنها نذاشتی
کلارا: مامانی /خب دیگه فک کنم الان واقعا دلم میخواد بابا صدات کنم(با خنده)
مارک: دخترم(با خنده)
مارک و کلارا همدیگه رو محکم بغل کردن تا لارا رو به icu منتقل کنن
کلارا: مامان
مارک: زود به خودت بیا هنوز کار داریم(منحرفی کنید)
میرا میاد و بدو بدو مارک رو بغل میکنه
مارک: چرا اومدی
میرا: تو چرا اومدی اینجا به تو چه ربطی داره
کلارا: بچه چیزی نگفتم پرو شدیا بابا دختر رو بردارد رو برو
مارک: نمیرم اون زن منه و قصد تنها گذاشتن ندارم
میرا: بابا ؟
کلارا: من میرم پایین میرا ببینم مامانم یچیز شده پارت میکنم
میرا: بابایی ببین این چی میگه
مارک: باشه برو
کلارا درواقعه نمیره پایین میره زیرزمین
راننده: رئیس
کلارا: برو
راننده: چشم
کلارا: دستیار اون ادم رو برام پیدا کنید
دستیار: چشم
کلارا بعد ۲۰ دقیقه رسید و خیانتکار به زنجیر ها وصل شده بود
خیانتکار: شما کی هستین؟
کلارا: چشماشو باز کنید
خیانتکار: کلارا (با اعصبانیت)
کلارا: کلارا نه فرشته ی مرگت
خیانتکار: من کاری نکردم
کلارا: مگه من احمقم اهن داغ رو بچسبونین صورتش
دستیار: چشم
خیانتکار فریاد بلندی میکشه
کلارا: حالا اون چاقو رو بده یکم از انگشتاش کم کنیم
خیانتکار: ی چیزی هست نمیدونین اونو بهتون میگم
کلارا: اوکی دستگاه دروغ سنج رو بیارین و وصل کنین . حالا زر بزن
خیانتکار: درواقع کار میرا و باباش بود به خاطر اینکه تو مامان داری ولی اون نداره از حسودیش میخواست مامانت رو بکشه و بعد تورو هم زجر بده بابای میرا هم بخاطر ناراحتی دخترش دستور این کار رو داد
دیتیار: دستگاه بوق نزد دروغ نمیگه
کلارا: این یعنی /زندانیش کنین
دستیار: چشم
کلارا وقتی اینارو فهمید رنگش پرید یعنی میرا همه چیز رو میدونه پس چرا پیش اون هست هدفش چیه باباش کیه این سوالات ذهنش رو درگیر کرده بود از ی طرف میخواست باباش رو پیدا کنه و انتقام این چند سال رو بگیره راهی بیمارستان شد چون وقتی مامانش سرحال شد باید به این قضیه رسیدگی میکرد بعد چند دقیقه که وارد بیمارستان شد هنوزم حالش خوب نبود مارک رو دید که داشت ناز میرا میکشید