Draconian - Morphine Cloud (lyrics)

In Vain
In Vain

(2008) Album: Turning Season Within
Genre: Gothic Metal, Death Doom

ترجمه متن آهنگ:

یک شب، یک روز
پیش از آنکه همه چیز ناپدید شود...
با بهشتی که نمیشناسم،
در میان شادی‌ای که هرگز نداشتم
تنها بر تخت منزوی‌ام

چرا مرا رها کردی؟
چرا؟
چرا مرا رها کردی؟
چرا؟

روزها به درون خاکستری شماره شدند
و زندگی میگرید، رؤیایی در سیاهی میمیرد،
به سوی جامی خالی دست دراز میکند؛ جامی برای جمع کردن اشکهایی
که برای خود نگاه میدارم

به این راز خیره میشوم، این هویت عاشق دلخسته...
یخ‌زده فراتر از پژواک‌های خنده

این ابر مرفین که بالای سرم معلق است
مانند پرده‌ای برفی؛
این مهِ زیبا مرا فرا میگیرد
پس خود را از تو پاک میکنم؛
درمانِ عقل من...
و اینجا هستم، بی‌میل به بخشیدن خود

چنان در این درمان گم شده‌ام، روح تو مرا تسخیر کرده؛
بلعیده شده به دست بی‌تفاوتی
در سکوت تو فریاد میزنم، جایی که سایه‌ها پنهانم میکند...
محکومم که تو را بجویم

ای دل‌ِ ناتوان و ناسپاس‌؛
فلج، با من غرق میشوی
این واقعیت تلخ را از بی‌حس کن
زیر پرده‌های بیتفاوتی

ای دل‌ِ ناتوان و ناسپاس‌؛
فلج، با من غرق میشوی
این واقعیت تلخ را بی‌حس کن
زیر پرده‌های بیتفاوتی

رؤیا پیش از آنکه زاده شود مرد،
معصومیت گم شد... و من نیز چنین
اما هنوز تظاهر به قدرت میکنم
هنوز حیرانم که جایگاهم کجاست

در خواب به آرامی در گوشم زمزمه میکنی
که این جهان را پشت سر بگذارم
و به این راز خیره میشوم، این هویت عاشق دلخسته ...
یخ‌زده فراتر از پژواک‌های خنده

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

Draconian - Morphine Cloud (lyrics)

۲ لایک
۰ نظر

(2008) Album: Turning Season Within
Genre: Gothic Metal, Death Doom

ترجمه متن آهنگ:

یک شب، یک روز
پیش از آنکه همه چیز ناپدید شود...
با بهشتی که نمیشناسم،
در میان شادی‌ای که هرگز نداشتم
تنها بر تخت منزوی‌ام

چرا مرا رها کردی؟
چرا؟
چرا مرا رها کردی؟
چرا؟

روزها به درون خاکستری شماره شدند
و زندگی میگرید، رؤیایی در سیاهی میمیرد،
به سوی جامی خالی دست دراز میکند؛ جامی برای جمع کردن اشکهایی
که برای خود نگاه میدارم

به این راز خیره میشوم، این هویت عاشق دلخسته...
یخ‌زده فراتر از پژواک‌های خنده

این ابر مرفین که بالای سرم معلق است
مانند پرده‌ای برفی؛
این مهِ زیبا مرا فرا میگیرد
پس خود را از تو پاک میکنم؛
درمانِ عقل من...
و اینجا هستم، بی‌میل به بخشیدن خود

چنان در این درمان گم شده‌ام، روح تو مرا تسخیر کرده؛
بلعیده شده به دست بی‌تفاوتی
در سکوت تو فریاد میزنم، جایی که سایه‌ها پنهانم میکند...
محکومم که تو را بجویم

ای دل‌ِ ناتوان و ناسپاس‌؛
فلج، با من غرق میشوی
این واقعیت تلخ را از بی‌حس کن
زیر پرده‌های بیتفاوتی

ای دل‌ِ ناتوان و ناسپاس‌؛
فلج، با من غرق میشوی
این واقعیت تلخ را بی‌حس کن
زیر پرده‌های بیتفاوتی

رؤیا پیش از آنکه زاده شود مرد،
معصومیت گم شد... و من نیز چنین
اما هنوز تظاهر به قدرت میکنم
هنوز حیرانم که جایگاهم کجاست

در خواب به آرامی در گوشم زمزمه میکنی
که این جهان را پشت سر بگذارم
و به این راز خیره میشوم، این هویت عاشق دلخسته ...
یخ‌زده فراتر از پژواک‌های خنده

موسیقی و هنر