نجابت من پارت 65

۰ نظر
گزارش تخلف
دنیاسینگ گرور
دنیاسینگ گرور

کارن من وسفت به خودش چشبوند وگفت :تا همیشه کنارم بمون عشقم
یه دفعه یه صدای اشنا به گوشم خورد :اره خانمنو سفت بغل کن اقا کارن چون که بزودی دیگه خانمتو نمیبینی
وقتی برگشتم سمت صدا شوک شده بودم .سمانه امااون اینجا چی میکرد
باتته پته گفتم تو اینجا چه غلطی میکنی .اما حرفمه نیمه موند وقتی که اسلحه ی توی دستشو دیدم یک ان ترسیدم
یه دفعه پدرم اومد جلو کارن رو هل داد و خودش رو بروی من وایساد
سمانه اومد جلو دقیقا روبرو من و پدرم وایساد وگفت :یکیتون باید امشب بمیره
پدر یه قدم اومد جلو سمانه اسلحش رو جلوی پدر گرفت پدرم رو دادم کنار و گفتم نه به اون نزن منو بکش
پدر دوباره منو داد عقب و گفت : ارزو برو کنار .بعد رو کرد به سمت سمانه و گفت :به ارزو کارنداشته باش حسابت رو بامن تسویه کن
-هرگز.اگه مرگه حقه منه فقط به اون نزن من راضی هستم
سمانه در همون حال گفت :توپدرت رو واقعا به قدری که براش بمیری زیاد دوست داری
-من دختره خوبی برای پدرم نبود خیلی تلاش کرد که منو از مهلکه هایی که توش بودم نجات بده .من پدرم رو خیلی دوس دارم اگه مجازاتش مرگه من راضی هستم
یه دفعه سمانه روی زمین افتاد وقتی افتاد پشت سرش ریما وایساده بود بایه اسلحه توی دستش اومد سمتم وگفت :هیچ وقت دوست نداشتم ازت بدم میومد .من دختره اون خوانواده بودم اما تو داشتی اونجا زندگیم میکردی .تو خانم خونه شدی ومن خدمتکارت .خواستم زندگیم رو پس بگیرم نه من نه اتنا هیچ کدوم تو رو نمی خواستیم .اتنا کارن رو میخواست ومن اسم و رسمم با اتنا همکاری کردم .قرار ملاقات های اتنا و کارنم من جور کردم .میدونی چرا چون ازت
بدم میومد اما دیگه خستم دیگه تحمل ندارم .میخوام که امروز همه چی رو تموم کنم .منو ببخش ریحان .
یه دفعه ریما اسلحه رو گذاشت رو قلبش و دقایقی بعد دیگه زنده نبود .امبولانس اومد وجنازه ها رو برد وقتی داشتند ریما رو میبردند رفتم بالاسرشو گفتم بخشیدمت خواهر بخشیدمت .
بالاخره بعد ساعتی همه چی به روال عادی برگشت و زیباترین شب زندگی من وکارن رقم خورد .
شب موقعی که قرار بود منو کارن بریم سرخونه مون پدرم جلوی در منو سخت در اغوش گرفتو درهمون حال گفت :دخترکم همیشه مراقب خودت باش
یه بساطی بود که نگو ونپرس والا احساس کردم که من مردم اینا دارند برام گریه میکنند

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

نجابت من پارت 65

۱ لایک
۰ نظر

کارن من وسفت به خودش چشبوند وگفت :تا همیشه کنارم بمون عشقم
یه دفعه یه صدای اشنا به گوشم خورد :اره خانمنو سفت بغل کن اقا کارن چون که بزودی دیگه خانمتو نمیبینی
وقتی برگشتم سمت صدا شوک شده بودم .سمانه امااون اینجا چی میکرد
باتته پته گفتم تو اینجا چه غلطی میکنی .اما حرفمه نیمه موند وقتی که اسلحه ی توی دستشو دیدم یک ان ترسیدم
یه دفعه پدرم اومد جلو کارن رو هل داد و خودش رو بروی من وایساد
سمانه اومد جلو دقیقا روبرو من و پدرم وایساد وگفت :یکیتون باید امشب بمیره
پدر یه قدم اومد جلو سمانه اسلحش رو جلوی پدر گرفت پدرم رو دادم کنار و گفتم نه به اون نزن منو بکش
پدر دوباره منو داد عقب و گفت : ارزو برو کنار .بعد رو کرد به سمت سمانه و گفت :به ارزو کارنداشته باش حسابت رو بامن تسویه کن
-هرگز.اگه مرگه حقه منه فقط به اون نزن من راضی هستم
سمانه در همون حال گفت :توپدرت رو واقعا به قدری که براش بمیری زیاد دوست داری
-من دختره خوبی برای پدرم نبود خیلی تلاش کرد که منو از مهلکه هایی که توش بودم نجات بده .من پدرم رو خیلی دوس دارم اگه مجازاتش مرگه من راضی هستم
یه دفعه سمانه روی زمین افتاد وقتی افتاد پشت سرش ریما وایساده بود بایه اسلحه توی دستش اومد سمتم وگفت :هیچ وقت دوست نداشتم ازت بدم میومد .من دختره اون خوانواده بودم اما تو داشتی اونجا زندگیم میکردی .تو خانم خونه شدی ومن خدمتکارت .خواستم زندگیم رو پس بگیرم نه من نه اتنا هیچ کدوم تو رو نمی خواستیم .اتنا کارن رو میخواست ومن اسم و رسمم با اتنا همکاری کردم .قرار ملاقات های اتنا و کارنم من جور کردم .میدونی چرا چون ازت
بدم میومد اما دیگه خستم دیگه تحمل ندارم .میخوام که امروز همه چی رو تموم کنم .منو ببخش ریحان .
یه دفعه ریما اسلحه رو گذاشت رو قلبش و دقایقی بعد دیگه زنده نبود .امبولانس اومد وجنازه ها رو برد وقتی داشتند ریما رو میبردند رفتم بالاسرشو گفتم بخشیدمت خواهر بخشیدمت .
بالاخره بعد ساعتی همه چی به روال عادی برگشت و زیباترین شب زندگی من وکارن رقم خورد .
شب موقعی که قرار بود منو کارن بریم سرخونه مون پدرم جلوی در منو سخت در اغوش گرفتو درهمون حال گفت :دخترکم همیشه مراقب خودت باش
یه بساطی بود که نگو ونپرس والا احساس کردم که من مردم اینا دارند برام گریه میکنند