یک ماه گذشت ولی ما نمیگذریم
دقیقاً یک ماه و یک روز از اون شب گذشته.
اما اصلاً شبیه یک ماه نبود.
زمان سپری شد، زندگی سنگین شد، خفهکننده شد.
بغض ولکن نیست و واقعاً نمیدونم باید چی بگم
چرا زندگیِ ما اینقدر سخت شد؟
چرا باید کار به اینجا میکشید؟
ما که جز یه زندگی معمولی، جز یه آرامش ساده، چیزی نخواستیم.
ما که هر کاری کردیم فقط «عادی» زندگی کنیم
پس چرا؟
این یه ماه برای من بیشتر از چندین هزار سال گذشته.
اونقدر طول کشیده که انگار زمان دیگه معنی نداره
زندگی برام نه رنگی داره،
نه شوقی،
نه ذوقی برای ادامه؛
هیچی.
هر ثانیه فکرم پیش اون جوونهاست، پیش اون آدما.
چرا دنیا باید اینقدر زشت و بیرحم باشه؟
چطور میشه یکی رو بکشی
و بعد، راحت به زندگیت ادامه بدی؟
مگه نمیگفتن خون با هیچچیز پاک نمیشه؟
پس چرا انگار آب از آب تکون نخورده؟
چرا انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟
پر از خشمم،
پر از گلهام،
و کلمهها نمیتوننن احساساتم رو بیان کننن
واقعاً نمیدونم چی باید گفت
جز اینکه ما هم، مثل همه،
چیزی جز یه زندگی عادی و معمولی نمیخواستیم
و حالا موندیم
با خاطرهها،
با سؤالهایی که جواب ندارن،
و با اندوهی که هر روز سنگینتر میشه
و بغضی که داره خفه مون میکنه
نظرات (۷)