طوری که حرفای پستی که گذاشته بود با الان یکیه :)
چپتر اول.
”من فقط یه پسر معمولی ده ساله بودم که یهو، بدون هیچ هشداری، یه بیماری مثل ابرهای تاریک و طوفانی وارد زندگیم شد. برای مدت زیادی به خاطر دردی که از بین نمیرفت هم بدنم و هم ذهنم کم کم بیشتر و بیشتر توی تاریکی فرو رفتن. با این حال، من همچنان توی اون تاریکی بی پایان به راه رفتن ادامه دادم. با سرعت خودم و به روش خودم. قدم به قدم و کم کم تونستم نور رو ببینم“
نظرات (۵)