Skip to main content
۱۸ بازدید

  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • دریا
  • >>MOOHADESSS_SAABAA<<
  • .:M.ARMY:.

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت شصت و پنج

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۳۰ شهریور ۱۳۹۷

وی با سماجت جیمینو نگه داشت و گفت: خفه شو اینقدر با این جمله های بی احساس طفره نرو! تو نمیتونی عوض شی جیمین. تو برای چی میخوای خود واقعیتو ول کنی و یه پسر بی احساس مغرور شی که میخواد هفته دیگه ازدواج کنه؟ هان؟
جیمین در حالی که سعی میکرد لرزش و بغض گلوشو کنترل کنه گفت: این تصمیمیه که گرفتم پس تو....
وی با درموندگی گفت: من ارزششو ندارم لعنتی.
جیمین حرفشو خورد.
وی: من ارزششو ندارم آشغال! چرا بخاطر من داری خودتو عذاب میدی؟ چرا داری با آینده ت بازی میکنی؟ چرا؟ میخوای دیوونم کنی؟ میخوای منو بکشی؟ آره؟
نالید: من لیاقتشو ندارم جیمین ! از همون اول هم لیاقت عشقتو نداشتم پس...
جیمین به ارومی وی رو پس زد و گفت: درستش همینه وی. از اول باید همچین پسری میبودم . من اشتباها قاطی شماها شدم و نفهمیدم چیشد که به بودنتون عادت کردم. من اشتباه کردم که عاشقت شدم.
وی به جیمین نگاه کرد. اون خیلی قوی بود. خیلی..
جیمین: حالاهم برو. فکر نکنم حرفی مونده باشه. نه؟
به سمت در رفت و درو برای وی باز کرد.
جیمین: شب بخیر.
وی سرجاش ایستاده بود و به جیمین نگاه میکرد. جیمین با کلافگی دست وی رو گرفت و کشیدش و بیرونش برد. بدون حرف دیگه ای درو پشت سرش بست.وی به در بسته خیره شد‌. بغض گلوشو میفشرد. اروم کنار در سر خورد و روی زمین نشست. جیمین هم پشت در با پشت دست اشکهاشو پاک کرد . مشتشو فشرد تا قوی باشه و به سمت اتاقش رفت. وی داشت دیوونه میشد. فکر کردن به اینکه جیمین چقدر آسیب دیده و اینکه چقدر رو آیندش تاثیر داشته روانیش میکرد.
وی: اون به حرف من گوش نمی.....
قبل اینکه حرفشو کامل کنه حرفشو خورد.
انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: گرفتم! خودشه!
همونجور که از جاش بلند میشد و به سمت اسانسور میرفت گفت: اون لعنتی که نمیتونه از خودش فرار کنه....
با رضایت از فکر جدیدی که به ذهنش رسیده بود سوار اسانسور شد.

رپمان با عصبانیت به وی خیره شده بود.
وی: میدونم از دستم عصبانین و میخواین که من از پیشتون برم. ولی خواهش میکنم، این تنها راهیه که به ذهنم میرسه. من نتونستم متقاعدش کنم که از ازدواجش صرف نظر کنه. چون اون داره خودشو به زندگی جدیدی که داره راضی میکنه. پس لطفا.... لطفا بیاین پشیمونش کنیم.
بچه ها همه به رپمان نگاه کردن. تصمیم گیری ها عمدتا به عهده اون بود. رپمان همچنان اخم داشت.
جین: رپمان فکر نکنم ایده بدی باشه، هوم؟
جی هوپ: بیا امتحانش کنیم.



گزارش تخلف