:))) افتادم تو فاز نویسندگی ¬_¬
جانِ من، حالا آسوده خوابیده ای؟
سرت را آرام روی آن بالشت پر گذاشته ای و خوشحالی و لبخند میزنی؟
شنیده ام کسی را پیدا کردی که تورا نسبت به من بیشتر میخنداند....
جانِ من، چه میکنی؟
هنوزم اشک هایت از چشم های سیاهت پایین می آید و بارِ خستگی را به دوش میکشد؟
یا....
یا سرپا شده ای و شاه پریان را به دنبال خودت میکِشی؟
نکند قصری از گِل ساخته ای و خاطراتمان را دفن کرده ای؟
یا اسب سفیدی سوارشدی و به دنبال تک دخترِ خودت میگردی؟
اما حالا که فکرش را میکنم یک درصد هم به آن گذشته بدون دردسر و تنهایی که باهم گذرانده ایم فکر نمیکنی...
پرنس موخرمایی من، آسوده بخواب
نظرات (۱۲)