Part:5 یک اشتباه پنج سال جدایی

۰ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

معاون: خانم ویلی حق با شماست
میرا: حق با اون نیست این بچه موهام رو خراب کرد(با گریه )
کلارا: من بهت هشدار دادم ولی تو گوش نکردی
لارا: دختر من هشدار داده ولی اون گوش نکرده
معاون: خانم ویلی آقای مارس ببخشید ولی باید به دختر هاتون یکم نظم رو یاد بدین اینجا مدرسه هست
لارا: حتما پس اگه مشکل حل شد ما بریم
مارک هنوزم باورش نمیشد که دخترش اینقدر بزرگ شده عشق زندگیش الان ی آدم قوی هست دلش میخواست هردوشون رو بغل کنه ولی نمیتونست
معاون: نخیر تموم نشد باید این فرم رو پر کنید .
لارا: باشه بدین پر کنم
مارک: باشه بدین
معاون:خانم ویلی باید شوهرتون هم بیاد امضا کنه شما سرپرست خانواده نیستین
لارا: آخه
معاون: یعنی چی؟
لارا: منو شوهرم ۵ ساله که همو ندیدیم
معاون : چرا طلاق نگرفتین پس
لارا: چون طلاقم نداد منو بای بچه ول کرد
مارک با این حرفش یک تیر به قلبش خورد میخواست بگه که من بابای کلارا هستم ولی میدونست که همه چیز خراب میشه
معاون: حالا ی زنگی بزنین
کلارا: معاون بابای من تو این پنج سال حتی تو روز های بد هم پیش ما نبود الان بخاطر ی فرم مگه میاد
مارک: تو الان از بابات متنفری؟(با بغضی که هر لخظه ممکنه بترکه)
کلارا: آره به شدت ازش متنفرم من خواستم بابایی داشته باشم که بهم حس امنیت بده منو بغل کنه بگه دختر خوبم آفرین ولی اون هیچوقت نبود(با بغض)
کلارا با اینکه باباش جلوی چشماش بود میخواست بهش بگه چرا منو ول کردی ولی نمیتونست وقتی اون حرف هم گفت میدونست باباش ناراحت میشه ولی با این حرفش یکم احساس راحتی میکرد . مارک هم باشنیدن این حرف فهمید چه بابای بدی بوده میخواست بغلش کنه بگه ببخشید برات بابای بدی بودم ولی نمیتونست میخواست جبران کنه ولی دیگه خیلی دیره
معاون: ببخشید ولی قانون اینه
میرا: دیگه خیلی طول دادین خستم
مارک: دخترم برو بشین
لارا: آقای مارس اگه ۵ سال قبل درست رفتار میکردین الان دختر عزیزتون خسته نمیشد
معاون: یعنی
مارک: درسته من باباشم
لارا: آقای مارس لطفا امضا کنین و دیگه همه ی ما بریم و دختر عزیزتون هم استراحت کنه
مارک: باشه خانم ویلی
مارک هردو برگه رو امضا کرد ولی مارک خواست با لارا و دخترش حرف بزنه
مارک: بیاین بریم اون کافه حرف بزنیم
لارا: نه ممنون ما حرفی نداریم
مارک: بخاطر دخترمون
لارا: الان یادت اومد دخترته
مارک: بیا لطفا
لارا: باشه

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

Part:5 یک اشتباه پنج سال جدایی

۷ لایک
۰ نظر

معاون: خانم ویلی حق با شماست
میرا: حق با اون نیست این بچه موهام رو خراب کرد(با گریه )
کلارا: من بهت هشدار دادم ولی تو گوش نکردی
لارا: دختر من هشدار داده ولی اون گوش نکرده
معاون: خانم ویلی آقای مارس ببخشید ولی باید به دختر هاتون یکم نظم رو یاد بدین اینجا مدرسه هست
لارا: حتما پس اگه مشکل حل شد ما بریم
مارک هنوزم باورش نمیشد که دخترش اینقدر بزرگ شده عشق زندگیش الان ی آدم قوی هست دلش میخواست هردوشون رو بغل کنه ولی نمیتونست
معاون: نخیر تموم نشد باید این فرم رو پر کنید .
لارا: باشه بدین پر کنم
مارک: باشه بدین
معاون:خانم ویلی باید شوهرتون هم بیاد امضا کنه شما سرپرست خانواده نیستین
لارا: آخه
معاون: یعنی چی؟
لارا: منو شوهرم ۵ ساله که همو ندیدیم
معاون : چرا طلاق نگرفتین پس
لارا: چون طلاقم نداد منو بای بچه ول کرد
مارک با این حرفش یک تیر به قلبش خورد میخواست بگه که من بابای کلارا هستم ولی میدونست که همه چیز خراب میشه
معاون: حالا ی زنگی بزنین
کلارا: معاون بابای من تو این پنج سال حتی تو روز های بد هم پیش ما نبود الان بخاطر ی فرم مگه میاد
مارک: تو الان از بابات متنفری؟(با بغضی که هر لخظه ممکنه بترکه)
کلارا: آره به شدت ازش متنفرم من خواستم بابایی داشته باشم که بهم حس امنیت بده منو بغل کنه بگه دختر خوبم آفرین ولی اون هیچوقت نبود(با بغض)
کلارا با اینکه باباش جلوی چشماش بود میخواست بهش بگه چرا منو ول کردی ولی نمیتونست وقتی اون حرف هم گفت میدونست باباش ناراحت میشه ولی با این حرفش یکم احساس راحتی میکرد . مارک هم باشنیدن این حرف فهمید چه بابای بدی بوده میخواست بغلش کنه بگه ببخشید برات بابای بدی بودم ولی نمیتونست میخواست جبران کنه ولی دیگه خیلی دیره
معاون: ببخشید ولی قانون اینه
میرا: دیگه خیلی طول دادین خستم
مارک: دخترم برو بشین
لارا: آقای مارس اگه ۵ سال قبل درست رفتار میکردین الان دختر عزیزتون خسته نمیشد
معاون: یعنی
مارک: درسته من باباشم
لارا: آقای مارس لطفا امضا کنین و دیگه همه ی ما بریم و دختر عزیزتون هم استراحت کنه
مارک: باشه خانم ویلی
مارک هردو برگه رو امضا کرد ولی مارک خواست با لارا و دخترش حرف بزنه
مارک: بیاین بریم اون کافه حرف بزنیم
لارا: نه ممنون ما حرفی نداریم
مارک: بخاطر دخترمون
لارا: الان یادت اومد دخترته
مارک: بیا لطفا
لارا: باشه