Heathens.
همیشه فکر میکردم عشق یکی از مضحکترین اختراعات بشر است؛ تلاشی ناامیدانه برای پیدا کردن معنا در جهانی که حتی زحمت توضیح دادن خودش را هم به ما نمیدهد. آدمها به هم دل میبندند، اسمش را سرنوشت میگذارند و بعد، وقتی همهچیز تمام شد، با چند خاطرهی ناقص و حسرتی طولانی تنها میمانند.
من بهتر از این حرفها میدانم. یا دستکم همیشه تصور میکردم میدانم.
بااینحال، هنوز کسی هست که وقتی میخندد، تمام استدلالهایم برای بیاهمیت بودن دنیا را به سخره میگیرد. کسی که چشمهایش به طرز غیرمنصفانهای زندهاند؛ انگار هنوز چیزی در این جهان پیدا کردهاند که ارزش تماشا کردن داشته باشد. و آن لبخند لعنتی... لبخندی که گاهی دلم میخواهد فقط برای چند ثانیه از نزدیک ببینمش، بیآنکه مجبور باشم وانمود کنم هیچ تأثیری بر من ندارد.
تناقض همینجاست.
من به هیچ ابدیتی باور ندارم، اما گاهی دلم میخواهد بعضی لحظهها با او هرگز تمام نشوند. به سرنوشت اعتقادی ندارم، اما اگر قرار باشد هزار بار دیگر در این جهان بیهدف متولد شوم، احتمالاً هزار بار دیگر هم راه خودم را به همان چشمها گم میکنم.
و از همه مضحکتر اینکه میدانم او شاید هرگز متوجه نشود.
اما حقیقت این است:
من از جهانی که هیچ معنایی ندارد نمیترسم.
از جهانی میترسم که در آن دیگر کسی نباشد تا با آن چشمها نگاهم کند و با آن لبخند بوسیدنی، مرا وادار کند برای چند ثانیه فراموش کنم که اصلاً چرا به بیمعنایی ایمان آورده بودم.
شاید عشق تنها چیزی باشد که هنوز نتوانستهام با منطق انکارش کنم.
و چه توهین بزرگی به تمام فلسفهی زندگیام؛ اینکه تمام این سالها دنبال معنای هستی میگشتم، درحالیکه تمام چیزی که میخواستم، فقط یک بار دیگر دیدن لبخند او بود.
نظرات (۲۲۸)