پارت اول "دلتنگ اهریمن" به قلم باران

۱۷ نظر گزارش تخلف
.
.

از دید ویولت :

نگاهی به نامه ی روی میز می کند ... نمی خوندش چون میدونه همون حرفای همیشگی پدرش یعنی چند هفته دیگه بر می گردم و اینا رو می بینه
به آهیون (خدمتکارش) میگوید : بسوزونش حرف نباشه
آهیون سری تکان می دهد و نامه را بر می دارد و می رود. لیورا دستش را می اندازد دور گردن ویولت و می گوید : طبیعیه اقااااا بهتر پدر منه که هر روز داره با صیغه هاش حال میکنه
ویولت می گوید : اممم شک دارماااااا ولی خب ... چه خبر از مامانت؟؟؟
لیورا خنده عصبی می کند : یک روباهه هر روز میاد دم اتاقش ... همش میخواد اون روباه رو ببینه .... میگه میتونه زبون اون روباه رو بفهمه و باهاش حرف بزنه ... آخر های عمرش هست دیگه دکتر گفته مردنی هستش ...
ویولت : نمی میره مطمئنم لیورا
لیورا : مرگ و زندگیش واسه پدرم مهم نیست ...
ویولت : اوهوم ...
لیورا : خداحافظ باید برم خوش بگذره
ویولت : خداحافظ می بینمت ... لیورا ... ناراحت نباش خب؟
لیورا : باشه ....
لیورا دوید بیرون و ویولت نشست روی صندلی که ناگهان صدایی شنید ... صدای شیپور برگشت فرمانده؟ پدرش؟
دوید بیرون و پرچم های قرمز رو دید . چطور ممکنه؟ مگه قرار نبود چمد هفته دیگه باشه؟
داد زد : آهیوننننن نامه رو بیاررررر
آهیون نامه را آورد و ویولت بازش کرد
توی نامه نوشته بود : ویولت عزیزم فردا یعنی ۲۰ ام بر می گردم منتظرم باشی عزیزم
۲۰ ام که امروز بود!!! ویولت وا رفت . یعتی چی شده؟

نظرات (۱۷)

Loading...

توضیحات

پارت اول "دلتنگ اهریمن" به قلم باران

۲۰ لایک
۱۷ نظر

از دید ویولت :

نگاهی به نامه ی روی میز می کند ... نمی خوندش چون میدونه همون حرفای همیشگی پدرش یعنی چند هفته دیگه بر می گردم و اینا رو می بینه
به آهیون (خدمتکارش) میگوید : بسوزونش حرف نباشه
آهیون سری تکان می دهد و نامه را بر می دارد و می رود. لیورا دستش را می اندازد دور گردن ویولت و می گوید : طبیعیه اقااااا بهتر پدر منه که هر روز داره با صیغه هاش حال میکنه
ویولت می گوید : اممم شک دارماااااا ولی خب ... چه خبر از مامانت؟؟؟
لیورا خنده عصبی می کند : یک روباهه هر روز میاد دم اتاقش ... همش میخواد اون روباه رو ببینه .... میگه میتونه زبون اون روباه رو بفهمه و باهاش حرف بزنه ... آخر های عمرش هست دیگه دکتر گفته مردنی هستش ...
ویولت : نمی میره مطمئنم لیورا
لیورا : مرگ و زندگیش واسه پدرم مهم نیست ...
ویولت : اوهوم ...
لیورا : خداحافظ باید برم خوش بگذره
ویولت : خداحافظ می بینمت ... لیورا ... ناراحت نباش خب؟
لیورا : باشه ....
لیورا دوید بیرون و ویولت نشست روی صندلی که ناگهان صدایی شنید ... صدای شیپور برگشت فرمانده؟ پدرش؟
دوید بیرون و پرچم های قرمز رو دید . چطور ممکنه؟ مگه قرار نبود چمد هفته دیگه باشه؟
داد زد : آهیوننننن نامه رو بیاررررر
آهیون نامه را آورد و ویولت بازش کرد
توی نامه نوشته بود : ویولت عزیزم فردا یعنی ۲۰ ام بر می گردم منتظرم باشی عزیزم
۲۰ ام که امروز بود!!! ویولت وا رفت . یعتی چی شده؟