The midnight library⁵
این داستان : خداحافظ
۳۰ دقیقه تا تصمیم رورا به مرگ داشت به خانه برادرش یعنی سونگهون میرفت وقتی در زد و کسی در رو باز نکرد نگران شد آخه سونگهون هیچ وقت از خونه بیرون نمیره معمولا.
برای همین سعی کرد در رو بشکنه ولی نشد و کلید ساز آورد بالاخره در باز شد و دید که کسی خونه نیست و نامه ای رو روی میز دید و خوند
"خانواده عزیزم بخاطر این اوضاع تصمیم گرفتم که از این شهر برم به ژاپن و دیگر بر نگردم
خداحافظ"
رورا آروم اشک ریخت و امید چهارم و آخرش را برای زندگی کردن از دست داد.
به آرومی و با گریه به سمت خونه حرکت کرد و با خودش هی تکرار میکرد
رورا با خودش : چطوری تونستم گروه رو ترک کنم چجوری دیگه با فلیکس دوست نیستم چجوری دیگه برادرم رو نمیبینم چجوری دیگه دوست صمیمیم یعنی کنی گربه عزیزم رو از دست دادم و چجوری از کارم اخراج شدم .
و هی تکرار میکرد با گریه تا اینکه ساعت ۱۱ و ۵۹ دقیقه به خونه رسید و ...
نظرات (۲۱)