رمان افسانه_ی فارِلین☯︎ پاررت 7
افسانهٔ فارِلین ☯︎
پارت هفتم — شهر شلوغ
صبح فارِلین آرومتر از روزهای قبل شروع شده بود. نور خورشید روی ساختمانهای سنگی شهر افتاده بود و صدای فروشندهها و رفتوآمد مردم همهجا شنیده میشد.
ملیا داخل کجاوه نشسته بود و از پشت پرده به خیابون نگاه میکرد. مدتی بود از آکادمی بیرون نیومده بود و دلش برای شلوغی شهر تنگ شده بود.
همینطور که به مغازهها نگاه میکرد، ناگهان صدای فریادی شنید.
«کمک!»
ملیا سریع پرده رو کنار زد.
کمی جلوتر، سه مرد جلوی یه کجاوه رو گرفته بودن. یکی افسار اسب رو نگه داشته بود، یکی جلوی در ایستاده بود و نفر سوم داخل کجاوه رو میگشت. راننده هم روی زمین افتاده بود.
ملیا اخم کرد.
«زورگیریه...»
چند نفر از مردم فقط نگاه میکردن و هیچکس جلو نمیرفت.
یکی گفت: «نگهبانها میان.»
ملیا با ناراحتی گفت: «تا بیان ممکنه دیر بشه.»
نگاهی به لباس خودش انداخت. اگه همینطوری پیاده میشد، ممکن بود کسی بشناسدش.
دستش رو زیر صندلی برد و شنل تیرهای بیرون آورد. شنل رو پوشید، کلاهش رو پایین کشید و به راننده گفت:
«چند دقیقه دیگه برمیگردم.»
راننده با نگرانی گفت: «جوان، کجا میرید؟»
ملیا در رو باز کرد.
«یه کار کوچیک.»
از کجاوه پایین پرید و به سمت زورگیرها رفت.
یکی از مردها برگشت.
«تو دیگه کی هستی؟»
ملیا آروم گفت:
«فکر کنم بهتره بیخیال این مردم بشین.»
مرد خندید.
«به تو چه ربطی داره؟»
ملیا دستش رو روی قبضهٔ شمشیر گذاشت.
«وقتی جلوی چشمم دارین به مردم زور میگین؟ خیلی هم ربط داره.»
مرد دوم جلو اومد.
«بچهجان، راهتو بکش و برو.»
ملیا لبخند کوتاهی زد.
«اشتباه گرفتی.»
شمشیرش رو از غلاف بیرون کشید.
صدای کشیده شدن تیغه باعث شد چند نفر از مردم عقب برن.
مرد اول با عصبانیت فریاد زد:
«بگیرینش!»
یکی از مردها با شمشیر به سمت ملیا حمله کرد.
ملیا درست لحظهٔ آخر کنار رفت. ضربهٔ مرد به هوا خورد.
ملیا شمشیرش رو بالا آورد و گفت:
«خب... کی اول میاد؟»
مرد دوباره حمله کرد.
ملیا آماده شد.
نبرد تازه شروع شده بود...
— Mela
نظرات