بدون تعارف با محدثه نصر همسر شهید سید علی خشوعی - شهید اغتشاشات دیماه ملک شهر

۰ نظر
گزارش تخلف
علی پیام
علی پیام

همسر شهید درباره شب حادثه می‌گوید: شب حادثه، حدود ساعت ۸:۳۰ بود. از همان پنجشنبه‌ای که علی‌آقا گفتند باید بروند سر کار، دلشوره عجیبی داشتم. وقتی آمدند خانه، خیلی کلافه بودند و گفتند آمده‌ام فقط دوش بگیرم. چند روز بود که ساعت دو نصفه‌ شب می‌آمدند و چهار صبح دوباره می‌رفتند. بهشان می‌گفتم همان‌جا بمانید و استراحت کنید، این همه راه نیایید خانه برای دو ساعت، اما می‌گفتند دوست دارم بیام خونه، کنار تو باشم. همون دو ساعت هم که میام، کلی انرژی می‌گیرم. : آن روز خیلی اصرار داشتند که من بروم خانه پدر و مادرم. هرچه گفتم نمی‌خواهم بروم، می‌گفتند نباید امروز خونه تنها باشی. آخرش گفتند حس می‌کنم اوضاع امروز خوب نیست. صلاح اینه بری خونه پدرت.

همسر شهید لحظات آخر خداحافظی را این‌گونه روایت می‌کند: من را رساندند، از زیر قرآن ردشان کردم؛ کاری که هر روز انجام می‌دادم. حرزشان را هم همیشه خودم به بازوشان می‌بستم؛ حرزی که با آیت‌الکرسی و سوره‌های ناس و فلق نوشته بودم. آن روز هم مثل همیشه آیت‌الکرسی خواندم و گفتم وایسا فوت کنم بهت، بعد برو… به خدا می‌سپارمت. خیلی عجله داشتند. من را گذاشتند خانه مامان‌بابام و رفتند.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

بدون تعارف با محدثه نصر همسر شهید سید علی خشوعی - شهید اغتشاشات دیماه ملک شهر

۰ لایک
۰ نظر

همسر شهید درباره شب حادثه می‌گوید: شب حادثه، حدود ساعت ۸:۳۰ بود. از همان پنجشنبه‌ای که علی‌آقا گفتند باید بروند سر کار، دلشوره عجیبی داشتم. وقتی آمدند خانه، خیلی کلافه بودند و گفتند آمده‌ام فقط دوش بگیرم. چند روز بود که ساعت دو نصفه‌ شب می‌آمدند و چهار صبح دوباره می‌رفتند. بهشان می‌گفتم همان‌جا بمانید و استراحت کنید، این همه راه نیایید خانه برای دو ساعت، اما می‌گفتند دوست دارم بیام خونه، کنار تو باشم. همون دو ساعت هم که میام، کلی انرژی می‌گیرم. : آن روز خیلی اصرار داشتند که من بروم خانه پدر و مادرم. هرچه گفتم نمی‌خواهم بروم، می‌گفتند نباید امروز خونه تنها باشی. آخرش گفتند حس می‌کنم اوضاع امروز خوب نیست. صلاح اینه بری خونه پدرت.

همسر شهید لحظات آخر خداحافظی را این‌گونه روایت می‌کند: من را رساندند، از زیر قرآن ردشان کردم؛ کاری که هر روز انجام می‌دادم. حرزشان را هم همیشه خودم به بازوشان می‌بستم؛ حرزی که با آیت‌الکرسی و سوره‌های ناس و فلق نوشته بودم. آن روز هم مثل همیشه آیت‌الکرسی خواندم و گفتم وایسا فوت کنم بهت، بعد برو… به خدا می‌سپارمت. خیلی عجله داشتند. من را گذاشتند خانه مامان‌بابام و رفتند.

اخبار و سیاست