Skip to main content
۲۹ بازدید

  • Mina
  • 나는 항상 네 편이다《▪EXO~BTS▪》
  • EXO-BTS-ZAHRA ( منعکس شده مین شوگا )
  • Kairah
  • ♚νƙօօƙ ✖↬  KDA - Aкαℓι↫✖ѕн♚
  • [❣❀ℳ♡[❣❀BTS♡

فیک اگه بابام بفهمه _ پارت چهل و هشتم

¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
¸,ø¤º°`°๑۩ ⓐⓣⓞⓞⓢⓐ ⓐⓝⓓ ⓢⓔⓗⓤⓝ ۩๑,¸¸,ø¤º°`
منتشر شده در تاریخ ۲۱ شهریور ۱۳۹۷

جیمین: وی نه!
وی که حسابی تحریک شده بود و کلا کوکی هم یادش رفته بود معترضانه گفت: اخه چرا؟
درسته که وی عاشق کوکی بود، اما جیمین هم جذابیت هایی داشت که وی نمیتونست نادیدشون بگیره.
جیمین: من بار اولمه. نمیخوام اینجا و اینجوری باشه.
وی از جیمین لب گرفت و گفت: اما عشقم...
دوباره لب گرفت و ادامه داد: من واقعا....
دوباره لبای جیمینو مکید و گفت : بهت نیاز دارم...
جیمین: کوکی میشنوه.... من واقعا الان نمیتونم وی.
وی با ناراحتی به کوکی نگاه کرد. الان واقعا به نظرش اون یه مزاحم بود. اونقدر با حرکتای کیوت و سکسی جیمین و بوسه های داغش تحریک شده بود که الان واقعا فقط جیمین رو میخواست. ولی جیمین راضی نمیشد.
با کلافگی به جیمین نگاه کرد و گفت: اگه نمیخوای من مجبورت نمیکنم.
پیشونیش رو بوسید و از روی تخت بلند شد و سرجای خودش خوابید.

کوکی بیدار بود و مکالمه اون دوتارو به وضوح شنیده بود. میدونست که وی الان بدجور تحریک شدس. جیمین به سرعت خوابش برد.وی با کلافگی هی غلت میزد.
نمیتونست بخوابه. هات شده بود و نمیدونست چیکار کنه. بلند شد و رفت سمت دستشویی. کوکی پوزخندی زد. حدسش درست بود. وی واقعا هات شده بود و الان واقعا به یه نفر نیاز داشت تا خالیش کنه. چند ثانیه بعد رفتن وی تو دستشویی، کوکی هم از جاش بلند شد.

وی رو به روی اینه ایستاده بود و به خودش نگاه میکرد و سعی میکرد به خودش بیاد و خودشو سرد کنه که یهو در دستشویی باز شد و کوکی وارد شد.
وی با تعجب برگشت سمتش و گفت: کوک....
کوکی نزاشت حرف وی تموم شه . درو بست و گفت: هیسس!
(+18 )
حمله کرد سمت وی و هلش داد. وی چسبید به دیوار کوکی هم خودشو چسبوند به ویو لب عمیقی ازش گرفت. وی با تعجب خواست کوکی رو پس بزنه اما وقتی دستای کوکی رو از روی شلوار روی آل/تش حس کرد، نتونست دووم بیاره و وحشیانه کوکی رو بوسید. لعنتی! کوکی صد برابر براش جذاب تر از جیمین بود.
وی لباشو جدا کرد و گفت: جیم...ین.
کوکی: خوابه.
دوباره حریصانه لبای وی رو بوسید و پایین تنه ش رو به پایین تنه وی فشار داد.
وی: فااک!
دیگه براش مهم نبود. بدجور کوکی رو میخواست. وحشیانه تی شرت کوکی رو دراوورد. کوکی لبخند پیروز مندانه ای زد و به وی کمک کرد تا جفتشون لباساشونو درارن.
منبع : @btsarmylove



گزارش تخلف