عاشقانههای حیدر یغما، شاعر خشتمال نیشابور
عشاق گر از سختی ایام بمیرند
دست طلب از دامن معشوق نگیرند
باب کرم ای خواجه بر ایشان نگشایی
کاین قوم بزرگند و تصدق نپذیرند
صد جان بدهند از پی یک بوس لب یار
این طایفه اندر صله بی مثل و نظیرند
بر گردش ایام نبینند وفایی
کامی ندهد چرخ به کس ورنه دلیرند
بر سر هوس تاج جهانداریشان هست
عریانبدنانی که به چشم تو حقیرند
از صاحب مکنت به جز از سیم مپرسید
وز لذت آزادی از آنان که اسیرند
یغما اگر آزرده شد از بیهنری نیست
چون شمع بسوزند خود آنان که منیرند
____________________
خاک من شعر سراید چو تنم خاک شود
این نه نقشی است که از طول زمان پاک شود
عشق را وصف چنان است که صدها خورشید
تار میگردد اگر نور بر افلاک شود
خصم را گو ز میان تیغ حسادت نکشد
پیش از آنی که معمای من ادراک شود
دهر دون مدرسه علم و ادب خواهد شد
اگر از تیغ اجل سینه من چاک شود
نامی از عشق شنیدی تو چه دانی به کجا
میرسد آنکه در این مرحله چالاک شود
هرکه زین باده شود مست چو خاکش بیزید
خاک وی درصدد بادهشدن تاک شود
سر و تن رفت گر از دست چه غم یغما را
دل و جان داده به معشوق که بیباک شود
____________________
سخنی ساز کن از عرش برین بالاتر
که بود مرتبه عشق از این بالاتر
سخن عشق گر از تنگی دل برخیزد
چو شهابی رود از ماه مهین بالاتر
بگشا شهپر همت پی ترفیع هنر
برو از اختر افلاکنشین بالاتر
بیشتر بر سر گیتی فکند پرتو نور
هرچه خورشید برآید ز زمین بالاتر
آیه بر خاک فرود آمد و احمد بر عرش
آدمی رفته ز قرآن مبین بالاتر
هرچه گفتند حقیقت تو به انکار بکوش
تا یقینی به کف آری ز یقین بالاتر
تلخکامی تو مفهوم ندارد یغما
چه از این طبع لطیف شکرین بالاتر
____________________
نظرات