حتی میتسوری هم پشتِ لبخندِ شیرینش غم دارد؛ هیچ لبخندی برای همیشه از جنسِ شادی نیست...
تا اخر بخونین :
این روزها دلم شلوغ است و صورتم آرام،
میخندم… تا کسی نپرسد: «چهات شده؟ کدام؟»
درونِ سینهام چیزی شبیهِ ریزشِ دیوار است،
ولی از بیرونم انگار همهچیز رو به راه است.
شبها که میرسند، صداها دورتر میشوند،
چراغها روشناند… اما اتاقم تاریکتر میشود.
دلم نمیخواهد توضیح بدهم، خستهام از دلیل،
بعضی غمها فقط هستند؛ بینام، بیتأویل.
من از خودم عقب افتادم، از حرفها، از امید،
از آن «خوبم» که هر روز میگویم، ولی نیست.
گاهی آنقدر فرو میروم که نفس یادش میرود،
و اشک، بیصدا، راهِ خودش را پیدا میکند.
لبخندم را سرِ جایش میگذارم مثلِ یک نقاب،
تا کسی نبیند این دل، چقدر بیپناه است.
من از خوشی فرار نکردم… خوشی از من گذشت،
من ماندم و یک سکوتِ سرد، که روی قلبم نشست.
اگر عشق هست… برای من شبیهِ نورِ دور است،
شبیهِ دستی که میخواهم، اما به من نمیرسد.
من خوب میشوم، شاید… ولی نه با یک جمله،
فقط کمی بمان کنارم؛ همین، بزرگترین معجزهست.
نوشته ی : Mitsuri_chan
امیدوارم از شعرم خوشتون اومده باشه
نظرات (۲۵)