P15 ⁷
مینهو شاید همین لحظههای تنها موندنش بود که کم کم فهمید برخلاف تصورش نه فلیکس رو درست میشناسه و نه هیونجین رو. ترس اینکه روزی بفهمه علاقه اونا بهم یه وابستگی گدرا نبوده و چیزی فراتر از این حرفها بوده، مثل خوره داشت از درون نابودش میکرد. مینهو نمیدونست قاتل عشق واقعی بوده یا نه. نمیدونست تونسته از فلیکس محافظت کنه یا نه. دیگه هیچی نمیدونست. تمام بنیانهای فکریش بهم ریخته بود. حتی اگه واقعا از فلیکس محافظت کرده بود، این محافظت به چه قیمتی اتفاق افتاده بود؟ نور چشمهای فلیکس خاموش شده بود، رابطه برادریشون از بین رفته بود و مینهو احساس میکرد تنهای تنهای شده.
پسا بعدی...
نظرات