به متن کپشن عشق بورزین؛ ادامه آپ شد-در کامنت ها
از پنجرهی کافه نگاهی به بیرون انداخت.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت و خستگیِ یک روز طولانی روی شانههایش سنگینی میکرد. نگاهی به ساعت انداخت.
فقط بیست دقیقه وقت داشت.
جیسونگ نفس کوتاهی کشید، رو به باریستای کنارش کرد و آرام به شانهاش زد.
— ببخشید جیوون، من مجبورم تنهات بذارم. یه قرار دارم.
جیوون بعد از تحویل دادن سفارش مشتری، لبخندی زد و گفت:
× برو بابا، نگران نباش. من از پس کافه برمیام. فقط امیدوارم قرارت ارزش این همه عجله رو داشته باشه.
جیسونگ خندید.
+مطمئن باش داره.
ژاکتش را از روی صندلی برداشت و در حالی که آن را میپوشید گفت:
+ممنون، واقعاً یه دنیا ممنونم.
سپس از کافه خارج شد.
راه خانه چندان دور نبود؛ آنقدر که حتی اگر آرام راه میرفت، باز هم بهموقع میرسید. اما امروز دلش نمیخواست حتی یک دقیقه دیر کند.
یک هفته بود که مینهو را ندیده بود.
یک هفتهی کامل.
مینهو برای مأموریت کاری به بوسان رفته بود و اگرچه هر شب با هم تماس داشتند، دیدن دوبارهی او چیزی نبود که با چند تماس تصویری جبران شود.
جیسونگ در مسیر خانه از کنار گلفروشی همیشگیشان رد شد که ناگهان یادش آمد چیزی را فراموش کرده.
ایستاد.
بعد با لبخند کوچکی وارد مغازه شد.
چند دقیقه بعد، با دستهگلی از بنفشههای تازه از مغازه بیرون آمد.
گلهایی که مینهو همیشه دوست داشت.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که قطرهی سردی روی پیشانیاش نشست.
سرش را بالا گرفت.
+نه..
چند قطرهی دیگر روی صورتش افتاد و چند ثانیه بعد، باران با شدت شروع به باریدن کرد.
ادامه کامنت ها؛
نظرات (۴۵)