- غروبی همیشگی..
در من غروبی رخ داد که هرگز طلوع نکرد'…!
هرگز..
گذشت و گذشت، ولی چگونه است که هنوز آن درد با من است؟ آن زخم ها و درد ها،..هستند، همیشه هستند..
دروغ بود! ، زمان هرگز شفابخش نبود!
زمان هرگز چیزی را عوض نکرد ..
تنها چیزی که عوض شد، من بودم!
آن دردها چنان بر من هجوم میآوردند ، که بخش بزرگی از ووجود مرا در هم شکستند..
و آن قطعات شکسته همانجا ماند..و زمان اجازه برگشت و به دست آوردن آن قطعه را به من نداد..و سرهم کردنشان را..
این دردها و غم ها چون موهایم میمانند، هر چقدر آنها را کوتاه کنم، بازهم رشد میکنند... هرچقدر سعی کنم از آنها دور بشوم، خلاص بشوم..باز میرویند..
و در آخر حق با ونگوگ بود، غم باقی خواهد ماند!!
بخشی از احساسات فردی به نام من ـ آرال
نظرات (۲۴)