رفتی و قهوه ماند_ کپشن؛
«رفتی و قهوه ماند»
بعضی رهگذران
از درون ما رد میشوند…
بیآنکه در بزنند،
بیآنکه اجازه بخواهند،
میآیند،
چمدان خاطرههایشان را باز میکنند
و گوشهگوشهی دل را
به اسم خودشان سند میزنند…
قهوه مینوشم
که با تلخیاش فراموشت کنم،
اما لعنتی فنجان
چقدر همرنگ چشمانت شده…
سیاه، عمیق،
با آن موجِ آرامی که آدم را
تا تهِ خودش میکشاند.
بخار که بالا میرود
انگار نفسهای توست
که آرام روی صورتم مینشیند…
و من دوباره
میان عطر قهوه و خیال تو
گم میشوم.
بی تو
چای و عسل صبح
برایم تلخ است؛
نان تازه
بوی دلتنگی میدهد،
و پنجره
هر روز به کوچهای باز میشود
که تو از آن نمیآیی…
پس بیا،
ای همهی علتِ شیرینیها…
بیا و دوباره
به لبهایم طعم خندیدن بده.
بیا و از روی تقویم
این روزهای بیرنگ را خط بزن.
شبها
جای خالیات
کنار بالش
مثل زخمی تازه نفس میکشد،
و ساعت
بیتو
کندتر از همیشه میتپد.
میدانی؟
آدم بعضیها را
نه میتواند نگه دارد،
نه میتواند از دلش بیرون کند…
تو از همان بعضیهایی.
اگر نیایی،
من با همین فنجانهای همرنگ چشمت
پیر میشوم؛
با همین کوچههایی که
اسم تو را زیر لب زمزمه میکنند.
اما اگر بیایی…
قول میدهم
تمام تلخی دنیا را
در یک جرعه
سر بکشم
فقط برای آنکه
لبخندت دوباره
قندِ دلِ این زندگی شود..
Royong~۱۳:۴۳
نظرات (۲)