من،در دنیایِ تو؛"داستان،پارتِ چهارم"
آگوستِ 1921
مرزِ آلمان،ساعت 01:43
خوشحال بودم؛از آرامشی که در اون خونه حس میکردم'اما..افسوس که سهمای برایِ من باقی نمانده بود؛چشمام رویِ مادرم خورد که به دیوار خیره شده بود'نگاهش را دنبال کردم و عکسی از خودم دیدم'
با شکوفههایِ بهاره،تزئین شده بود؛
نوشتهای زیرش،توجهم را جلب کرد:"فرشتهی زمستانی"
بله..این لقبی بود که پدرت به من داد'
اولین باری که یکدیگر را دیدیم،زمانی بود که من رو به دریا انداختند'بعدها به من گفت،بعد از آنکه گزارشِ مأموریتاش را به برجِ دیدبانی تحویل داده بود،از جادهی ساحلی با دوچرخه عبور میکرد که بشکهی من رو دیده!'
گفت پوستِ سفیدم حتی توی تاریکیِ شب هم میدرخشیده!'
من رو نجات داد،مراقبت و درمانم کرد؛
مجبور شد از عنوانش در ارتشِملی دست بکشه چون به یک مهاجرِ غیرِ قانونی،اون هم از کشورِ دشمن پناه داده!
البته این موضوع مخفی موند و پروندهاش بسته شد؛
پدرت بی سر و صدا،استعفا داد و سوگندِ سکوت رو امضا کرد!'
پدرت،با هرچیزی که داشت عشقش رو به من ثابت کرد؛همیشه ناراحت بودم و عذاب میکشیدم از اینکه نمیتونستم لطف و محبتش رو جبران کنم تا که تو اومدی..'شکوفهی بهاریِ من؛
دکتری که من رو معاینه کرد،وضعیتِ نامساعدِ بدن و سلامتیم رو توضیح داد'گفت،من نمیتونم دردِ زایمان رو تحمل کنم؛اما تسلیم نشدم!
پدرت،عاشقِ بچهاست؛بعد از ورودِ تو،از هر زمانی توی زندگیش خوشحال تر بود!'نمیتونستم این شادی رو ازش بگیرم؛
باید تحمل میکردم!'هرچقدر هم که قرار بود،سخت باشه؛بخاطرِ تو،برایِ پدرت'
اون روز رسید..روزِ آبشدن برفها و متولد شدنِ شکوفهها؛
دخترکام،یادت باشه!
اگر روزی باغ رو،سوز و سرما دربر نگیره،هیچکس متوجهِ اومدنِ بهار نمیشه:]!
تولدِ تو،اول انتخابِ خدا و بعد،انتخابِ من بوده'
جالبه؟!'بعد از همهی این اتفاقات،به وجودِ خدا هم باور پیدا کردم..'
پس خودت رو سرزنش نکن'
سوزِ عجیبی رو حس کردم..از فکر و خیال خارج شدم'
مادرم که از ابتدا ساکت بود،شروع به حرف زدن کرد:
"دخترِ باارزشام..دوباره،راهمون از هم جدا میشه؛به عنوانِ یک مادر،سخته که تو رو برایِ دومین بار رها کنم،اما در عینِ حال وظیفه دارم منتظرت باشم!پس برو..کسایی که عاشقت هستند،منتظرتاند!"
بعد از شنیدنِ این حرفها،ناگهان در آبی که تا اون لحظه رویاش ایستاده بودم،فرو رفتم و غرق شدم؛
ادامه در کامنتها"
نظرات (۳)