Part:14 یک اشتباه پنج سال جدایی
لارا: به من خیانت کرد و قرار ادبش کنم
مارک:اهان
کلارا: بای
هردوتاشون: بای
لارا: منم برم
مارک: بای
لارا: بای
مارک: میرا زود باش (اعصبانی)
میرا: تمام
مارک و میرا بعد ۵ دقیقه از خونه زدن بیرون سوار ماشین شدن
میرا: بابایی میشه اینا برن؟
مارک: دخترم اونا خانواده منه
میرا: ولی من
مارک: نمیشه و برو مدرست خداحافظ
از زبان مارک: امروز وقتی من بغلش کردم حس خیلی خوبی داشتم دلم بهش تنگ شده بود وقتی هم که صبح جیغ زد دلم میخواست همش جیغ بزنه . اماده شدیم رفتیم پایین دیدم که کلارا اماده هست و داره صبحانه میخوره دلم میخواست به من بگه بابا یکم درگیر بودم که دیدم میرا خوابه داد زدم بیدار شو گفت ی نفر تو زیرزمینه ازش پرسیدم یعنی چی اون گفت یکی بهش خیانت کرده منم بهش گفتم اهان درواقع نگرانش شدم اگه آسیب ببینه چی از این فکر ها دراومدم و زنو و دخترمو بدرقه کردم وای میرا دوباره داد زدم بعد پنج دقیقه بالاخره وارد ماشین شدیم وقتی تو ماشین اون رفت مدرسه منم کارم
لارا: سلام
خیانتکار: رئیس ببخشید
لارا: دیگه دیره
خیانتکار :خداحافظ
خیانتکار به لارا دوتا گلوله به دستو شکمش شلیک میکنه و فرار میکنه در واقع اون داشت وقت تلف میکرد که دستشو باز کنه و کار رو تمام کنه از شانس ادم لارا اونجا بود زود زنگ زد به کلارا و امبولانس
آدم: رئیس دوم به مامانتون شلیک کردن
کلارا: چی !به امبولانس زنگ زدین؟
ادم: اره
کلارا: همین الان میام
از شانس فقط ۵ دقیقه مونده بود مدرسه تموم شه تو این ۵ دقیقه کلارا داشت از ترس میمرد نکنه چیزی بشه با خودش میگفت به بابام زنگ بزنم و یانه ولی وقتی زنگ خورد تصمیم گرفت بهش زنگ نزنه سوار ماشین شدورفت مارک پشت بود و میخواست میرا و کلارا رو ببره خونه وقتی کلارا رفت بعد ۱۰ دقیقه ای که مارک و میرا رسیدن خونه دیدن کلارا نیست تا اینکه از بیمارستان بهش زنگ زدن
پرستار: شما آقای مارس هستین؟
مارک: بله خودمم چیشده ؟
پرستار: لطفا به بیمارستان بیاین زنتون دوتا تیر از ناحیه ی دست .لطفا سریع تشریف بیارین
میرا: بابا چیزی شده
مارک بدون اینکه جواب بده سریع سوار ماشین شدو رفت بیمارستان ۵ دقیقه ای رسید به بیمارستان داشت میدوید که کلارا رو دید که به خودش جمع شده
مارک: دخترم (گریه)
کلارا: بابا نرو (گریه)
مارک: تنهات نمیزارم
وقتی کلارا به مارک گفت بابا نرو دلش به درد اومد میترسه تنهاش بذاره
نظرات