نذر مامان زهرای من، که ساعت صفر این جنگ ازم گرفتنش (کپ)
دلم براش تنگ شده...
برای خندیدنش، لبخند همیشگی گوشه لبش
برای دست به چادر وایسادنش دم نمازخونه
برای :《بچه ها بدویین! الان دبیرا میرن سر کلاس》
برای بغل کردنش
برای 《سلام خانم حداد》های اول صبح
برای سقلمه زدناش
برای شوخیهاش
برای بدو بدو کردناش برای جشنواره تئاتر
برای سرود خوندناش با ما توی کریدور
برای تلاش بیوقفهاش توی اتاق فرهنگی
برای اردوی جاجرود و ناهار پختنش
برای کلاسای سبک زندگی و اجتماعی
برای نصیحتای مادرانش
برای نگاه های پر از مهرش
برای صحبتای دو نفریمون
برای 《چرا تنها نشستی؟ برو پیش بچهها》
برای دارو دادنش بهم وقتی حالم بد شده بود
...حتی برای رد شدن از کنارش
نظرات (۱۴)