Skip to main content
۱۳ بازدید

  • شوالیه ماه--------کم میام ----شاید تا تابستون سال دیگه
  • گل یخی❄
  • Signora
  • Μλнλπλ
  • ❤️◇Kim Kim◇❤️*[ اوداساکو ] *کینو*

رمان موش آزمایشگاهی پارت ششم

♔شهبانو میترا ♔ ♚chuuya nakahara♚
♔شهبانو میترا ♔ ♚chuuya nakahara♚
منتشر شده در تاریخ ۱۲ تیر ۱۳۹۸

374 :
دستم رو گذاشتم رو چشماش و بیهوشش کردم . ۷۵۵ تعجب کرده بود و زل زده بود به ۶۶۶ که توی بغلم بود .
-چیکارش کردی ؟
-خودت میبینی . از نقطه ضعفش استفاده کردم . البته به کمک این .
دستمال توی دستم‌ رو نشونش دادم . خودش فهمید .
-اینا رو از کجا گیر اوردی ؟
پوزخندی زدم :از آزمایشگاه کش رفتم .
-ااان...فجار آزمایشگاه هم کار تو بود ؟(فریاد)دیووونه چطوری با اون سیستم امنیتی این کارارو کردی ؟ الان چطور اینجا زنده وایسادی ؟ (سرش رو پایین گرفت)الان میخوای چیکار کنی ؟
دستم رو فرو بردم تو موهام . نیاز داشتم فکر کنم . همه چیز داشت طبق نقشه ای که کشیده بودم پیش میرفت ولی...بازم باید حواسم رو جمع میکردم .
-هِیی... باید ۶۶۶ رو با خودت ببری . من هم...اگه تونستم میام .
-احمق چی داری میگی ؟ میخوای با دستای خودت خودتو بکشی ؟ جواب خواهرتو چی بدم ؟
به خواهر کوچولوی بامزه ام نگاه کردم که آروم خوابیده بود . اگه اینکارو نکنم اونم به خطر می افته . تکیه اش دادم به ۷۵۵ . انگار داشت فکر میکرد چه فوشی الان مناسب تره تا بهم بده . رفتم نزدیک گوشش
-مواظبش باش
-(پوزخند)اگه یادم رفت چی ؟
کمی از گوشش رو گاز گرفتم و گفتم: یادت نمیره نترس .
و بعد بلند شدم .
-اگه داشت یادت میرفت اون رو به یاد بیار .
تعجب کرده بود و دستش رو گذاشت رو گوشش .
میدونستم که میتونم بهش اعتماد کنم. نگاهی به بیرون کردم و بعد به ساعت توی جیبم . کمتر از یک دقیقه گذشته بود و دود داشت از بین میرفت .
-سرشون رو گرم میکنم فقط زود فرار کنید .
-اوهوم.
و ۶۶۶ رو کولش کرد . یک کیف دادم بهش که همراهش داشته باشه .
-این چیه؟
-وقتی رفتی توشونگاه کن
خیلی خوب بریم تو کارش.



گزارش تخلف