صاحب خاطرات؛
«ماه، باز هم بر پهنهی شب حکم میراند، اما در این تابشِ سرد، تنها چیزی که در پسِ سایهها میدرخشد، طنینِ نام توست؛ نامی که در گوشهی تاریکِ حافظهام، چون طلسمی جاودانه حک شده است.
نمیدانم چگونه این ردپای بیصدا، میان این همه سکوت، از تو باقی مانده است؛ گویی تکهای از هستیِ تو، در تار و پودِ ذهن من ریشه دوانده و بخشی از وجودِ من شده است. من یاد گرفتهام که این اشتیاق را در پسِ نقابِ آرامش پنهان کنم، اما حقیقت این است: قلب من، مزارِ خاطراتی است که هر شب برای دیدارت زنده میشوند.
تو دیگر در این جهانِ مادی حضور نداری، اما در قلمروِ ذهنم، هنوز پادشاهی میکنی. شاید سرنوشت، تو را از من ربوده باشد، اما نمیتواند از من خاطرهای را که صاحبِ روح من شده، بازپس بگیرد. من، میانِ طلوع و غروب، در میانه ایستادهام؛ نه به دنبال تو، که به دنبالِ ردّی از تو که در هر لحظه، مرا به سوی تو میکشد.»
(خودم ننوشتم-)
نظرات (۴۳)