با حرکت موس بر روی ویدیو و یا حرکت گوشی موبایل و تبلت خود می‌توانید ویدیو را به صورت 360 درجه مشاهده کنید.

پارت هشت کپ☆

۴ نظر گزارش تخلف
✧Nik✧
✧Nik✧

# عمارتِ بی‌خواب

## پارت هشتم | حقیقتی که نباید فاش می‌شد

سالن در سکوت فرو رفته بود.

ندا با ناباوری به مرد خیره شد.

«خواهرم؟\! من خواهر ندارم\!»

مرد آهی کشید.

«این چیزیه که تمام این سال‌ها بهت گفتن.»

ندا با عصبانیت گفت:

«پس شما از کجا می‌دونین؟\!»

ریحانه دستش رو گرفت.

«ندا، آروم باش...»

نیک رو به مرد گفت:

«بهتره توضیح بدین. دیگه وقت پنهون‌کاری نیست.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت.

«هفده سال پیش، این عمارت محل انجام یه پروژه محرمانه بود. خانواده ندا هم یکی از خانواده‌های شرکت‌کننده بودن.»

ندا با صدای لرزون پرسید:

«پدر و مادرم هم اینجا بودن؟»

مرد جواب نداد.

ناگهان شادی از جاش بلند شد.

«دیگه کافیه\! فکر کنم وقتشه همه حقیقت رو بدونن.»

نیک با تعجب نگاهش کرد.

«تو چی می‌دونی، شادی؟»

شادی لب‌هاش رو روی هم فشار داد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنین...»

اکازا زیر لب گفت:

«عالی شد\! پس فقط منم که هیچی نمی‌دونم؟»

دایان خندید.

«تو حتی نمی‌دونی جوراباتو کجا گذاشتی.»

امیلی زد زیر خنده.

چند دقیقه بعد، ندا از سالن خارج شد.

نیک دنبالش رفت.

«ندا، صبر کن.»

ندا برگشت.

«چی می‌خوای؟»

«فقط می‌خوام بدونم خوبی.»

ندا تلخ خندید.

«به نظرت بعد از شنیدن این حرفا می‌تونم خوب باشم؟»

نیک ساکت موند.

همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه سوم بلند شد.

همه با عجله به سمت پله‌ها رفتن.

جلوی اتاق ۳۰۲، تکه کاغذی روی زمین افتاده بود.

ریحانه اون رو برداشت و خوند:

«خواهر ندا هنوز زنده است.»

ندا کاغذ رو از دستش گرفت.

اما پایینش جمله دیگه‌ای نوشته شده بود:

«یکی از شما هر شب با او صحبت می‌کند.»

ندا به اطراف نگاه کرد.

نگاهش روی شادی متوقف شد.

شادی رنگش پریده بود.

ندا آروم پرسید:

«شادی... تو چیزی می‌دونی؟»

شادی چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدایی لرزون گفت:

«ندا... من باید یه چیزی رو بهت بگم.»

همون لحظه گوشی شادی زنگ خورد.

روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد:

خواهر ندا

ادامه دارد

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

پارت هشت کپ☆

۱۷ لایک
۴ نظر

# عمارتِ بی‌خواب

## پارت هشتم | حقیقتی که نباید فاش می‌شد

سالن در سکوت فرو رفته بود.

ندا با ناباوری به مرد خیره شد.

«خواهرم؟\! من خواهر ندارم\!»

مرد آهی کشید.

«این چیزیه که تمام این سال‌ها بهت گفتن.»

ندا با عصبانیت گفت:

«پس شما از کجا می‌دونین؟\!»

ریحانه دستش رو گرفت.

«ندا، آروم باش...»

نیک رو به مرد گفت:

«بهتره توضیح بدین. دیگه وقت پنهون‌کاری نیست.»

مرد نگاهی به اطراف انداخت.

«هفده سال پیش، این عمارت محل انجام یه پروژه محرمانه بود. خانواده ندا هم یکی از خانواده‌های شرکت‌کننده بودن.»

ندا با صدای لرزون پرسید:

«پدر و مادرم هم اینجا بودن؟»

مرد جواب نداد.

ناگهان شادی از جاش بلند شد.

«دیگه کافیه\! فکر کنم وقتشه همه حقیقت رو بدونن.»

نیک با تعجب نگاهش کرد.

«تو چی می‌دونی، شادی؟»

شادی لب‌هاش رو روی هم فشار داد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنین...»

اکازا زیر لب گفت:

«عالی شد\! پس فقط منم که هیچی نمی‌دونم؟»

دایان خندید.

«تو حتی نمی‌دونی جوراباتو کجا گذاشتی.»

امیلی زد زیر خنده.

چند دقیقه بعد، ندا از سالن خارج شد.

نیک دنبالش رفت.

«ندا، صبر کن.»

ندا برگشت.

«چی می‌خوای؟»

«فقط می‌خوام بدونم خوبی.»

ندا تلخ خندید.

«به نظرت بعد از شنیدن این حرفا می‌تونم خوب باشم؟»

نیک ساکت موند.

همون لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه سوم بلند شد.

همه با عجله به سمت پله‌ها رفتن.

جلوی اتاق ۳۰۲، تکه کاغذی روی زمین افتاده بود.

ریحانه اون رو برداشت و خوند:

«خواهر ندا هنوز زنده است.»

ندا کاغذ رو از دستش گرفت.

اما پایینش جمله دیگه‌ای نوشته شده بود:

«یکی از شما هر شب با او صحبت می‌کند.»

ندا به اطراف نگاه کرد.

نگاهش روی شادی متوقف شد.

شادی رنگش پریده بود.

ندا آروم پرسید:

«شادی... تو چیزی می‌دونی؟»

شادی چند لحظه سکوت کرد.

بعد با صدایی لرزون گفت:

«ندا... من باید یه چیزی رو بهت بگم.»

همون لحظه گوشی شادی زنگ خورد.

روی صفحه فقط یک اسم دیده می‌شد:

خواهر ندا

ادامه دارد