Broken wings*part8*end
تهیونگ بغلش خواب بود. جونگکوک به سقف نگاه کرد. لبش میسوخت، ولی دلش بیشتر.
*زوری بود... نباید میذاشتم.*
صبح، آروم از بغل تهیونگ بلند شد. لباساش رو پوشید. کیفش رو برداشت. یه نگاه به تهیونگ کرد. خواب بود، آروم.
جونگکوک زیر لب: «متأسفم... ولی نمیتونم.»
رفت. مستقیم رفت فرودگاه. بلیط گرفت. اولین پرواز. خارج.
---
نشست توی سالن انتظار، بلیط توی دستش. قلبش تند میزد. هنوز عاشقش بود. ولی غرورش، اون شب، اون زور... نمیتونست ببخشه.
گیت باز شد. جونگکوک بلند شد.
یه لحظه مکث کرد. به گوشیش نگاه کرد. هیچ پیامی نبود.+شاید اگر پیام میدادی و زودتر بلند میشدی از خواب میفهمیدی نیست
نفس عمیق کشید و راه افتاد.
تهیونگ چشماش رو باز کرد. دستش رو کشید روی ملافه... سرد. جای جونگکوک خالی.
روی بالش، یه کاغذ. دست خط جونگکوک، لرزون:
«تهیونگ،
میدونم دوستم داشتی. منم داشتم. ولی اون شب... من خودم رو گم کردم توی چشمات.
عشق نباید با زور بمونه. من رفتم، نه چون نمیخوامت، چون دیگه نمیتونم خودم رو توی آینه نگاه کنم.
ببخش که نتونستم بمونم. مراقب خودت باش.»
تهیونگ کاغذ رو چسبوند به سینهش. نفسش گرفت. اشک، بیصدا، ریخت روی کاغذ.
بلند شد، رفت سمت پنجره. آسمون خاکستری. خیابون خالی.
تهیونگ زیر لب، لرزون: «...اگه یه بار دیگه ببینمت، دیگه ولت نمیکنم. قول میدم.»
ولی میدونست دروغ میگه. چون اون رفته بود. و تهیونگ هیچوقت یاد نگرفته بود چطور عشق رو نگه داره، بدون اینکه خردش کنه.
پرده رو کشید. خونه تاریک شد. فقط صدای نفسهای شکستهی تهیونگ موند.
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)
این رمان دارای فصل دوم میباشد!
نظرات (۹)