Part:24 یک اشتباه پنج سال جدایی
کلارا: درمورد بابای میرا چیزی فهمیدم
لارا: چیه ؟
کلارا: همین الان میرا با باباش حرف زد
لارا: باباشو پیدا کردیم
کلارا: مامان اون شماره اصلا تو شبکه ها وجود نداره با چیزهایی که فهمیدم میرا فقط میدونه بابام باباش نیست اصلا چهره یا اسم باباشو نمیدونه ولی چیز هایی فهمیدم که اون شماره مال خانواده ی بورک هست و مامانبزرگم هم دوتا بچه ی پسر داره و به احتمال زیاد یکی از اونا بابای میرا هست
لارا: ما.ما.ن.م ؟
کلارا: مامانت درواقع وقتی بچه بودی باردار بوده
لارا: اونا داداش های منن؟
کلارا: متاسفانه اره
لارا: من اینهمه سال ناراحت بودم که همه چیز بخاطر منه ولی اون هیچوقت منو دوست نداشته فقط بچه های معشوقشو دوست داشته دلم براش تنگ شده بود دلم میخواست بغلش کنم بگم ببخشید (با گریه)
مارک: عزیزم اینو بدون با هر اشک تو ،قلبم تیکه تیکه میشه (با گریه)
کلارا: مامان گریه کن تا اروم شی(با گریه)
لارا: قول میدین شماها منو هیچوقت ترک نکنین
مارک و کلارا: قول میدیم تورو هیچوقت ول نمیکنیم
لارا: بیاین بریم خونه شکمم خیلی درد میکنه دستم که هیچی
مارک: بیا ببرمت خونه رفتیم ماساژ میدم
از زبان لارا: وقتی همه چیو فهمیدم انگار روم اب سرد ریختن باورم نمیشد بزرگترین دشمنم مامانم بوده اخه من چیکار کردم من این همه سال عذاب وجدان داشتم که چرا قلب مامانم شکستم ولی الان که همه چیو فهمیدم فکر میکنم که اون زمان خوبه که قاضی منو به بابام داد ولی بعدش فهمیدم تنها خانواده ام عشق زندگیم و دخترم بوده درسته مارک یبار ترکم کرد ولی اون پشیمون بود اونم قربانی این ماجرا بود هردوتاشون گریه کردن قلبم تیکه تیکه شد ولی وقتی اون قول رو به من دادن یکم اروم شدم که یهو شکمم و دستم درد کرد اصلا قابل تحمل نبود مارک نگرانم شد
بعد ۳۰ دقیقه وقتی رسیدن خونه دیدن که میرا خوابه لارا تو کول مارک بود کلارا هم زود رفت بخوابه فردا هردوتاشون جلسه ی اولیا داشتن باید میرفتن و مارک مجبور بود بره به مال میرا
لارا: فردا جلسه ی اولیا هست
مارک: مجبورم به مال میرا برم این میدونی چقدر بده
لارا: تحمل کن
مارک: با من برمیگردی فهمیدی
لارا: تو مدرسه پیشم نیا
مارک: چرا؟
لارا: چون که پیش معاون لو رفتیم نمیخوام دیگه بیشتر لو بذار قصیه رو حل و فصل کنیم بعد همم من تو مدرسه هیچیت نیستم
مارک: ایش
لارا: بخواب
مارک: اوکی
لارا: بچه
مارک: برگرد ماساژت بدم
نظرات (۱۶)