YOU¹⁰
ات نوشیدنی از دهنش پاشید اما با دست جلوشو گرفت. هیونجین هم سریع دستمال کاغذی برداشت و بهش داد... ات و هیونجین لیوان ها رو روی میز گذاشتن
ات با خودش : این الان چی گفت چی جوابشو بدم... اگه اینو قبول کنم چی میشه؟ بعدش ازم چی میخواد....
هیونجین : ببخشید.. یکم زیادی زود گفتم تازه دو روزه دیدمت و همچین درخواستی ازت کردم.. ولی فقط باید نقش بازی کنی جلوی خانوادم و دوستاشون.. همین.. چیز دیگه ای ازت نمیخوام
ات : مممم. مممم...
هیونجین انگشتشو روی لب ات گذاشت
ات یک قدم عقب رفت..
هیونجین: خواهشا قبول کن... فردا من کاری ندارم پس تو هم کاری نداری.... فردا شب به عنوان دوست دخترم پیش خانوادم باش.. خواهشا
ات: نمیدونم باید بهت چی بگم
هیونجین: فقط یک کلمه... آره... یا... نه
ات مکس کرد : آره
ات با خودش : چرا گفتم آره... الان نمیدونم چی میشه... اگه اینم برام پاپوش درست کنه چی؟؟؟
هیونجین : ممنون ممنون ممنون....
ات : من دیگه برم
ات برگشت خواست بره اما هیونجین دستش رو گرفت( دیگه خودتون میدونید چه صحنه ای خلق شد)
ات لپاش سرخ شد دستشو کشید
هیونجین : ببخشید.. اما برای فردا شب باید از عصری بریم
ات : خب چه ساعتی که بیام؟
هیونجین : شاید حرفم معذبت کنه ... امشب اینجا بمون
ات با خودش : این پسر چشه؟؟؟؟ یه دختر جوون رو میخواد تو خونه اش نگه داره؟؟؟ آه... البته عادیه اون هر کاری دلش میخواد با این جایگاهش میکنه
هیونجین : اتاقت هم آمادست
ات: مممم. ممم..
هیونجین دست ات رو گرفت و برد طبقه بالا... ات داشت از خجالت میمرد
هیونجین در اتاق رو باز کرد
هیونجین : راحت باش... فردا باهم حرف میزنیم
و در اتاق رو بست و رفت
ات درو قفل کرد و روی تخت ولو شد و از کاری که کرد پشیمون بود
نظرات (۱۲)