"?CAP"
به فردی افسرده، خانه نشین و تنها طلب تبدیلش کرده بودند و باز هم دلیل آن را کامل و منطقی میخواستند.
قلب اش را به هزاران تیکه ریز و درشت شکسته بودند و می پرسیدند: "دلیل تنفر و ساکتی ات چیست؟"
او را به فردی تبدیل کردند که روزی با خود گفت: "دنیای تخیلاتم چقدر قشنگه... شایدم بتونم دنیای واقعی رو فراموش کنم و نادیده بگیرم و توی همون تخیلاتم زندگی کنم"،
علایقش را مسخره کردند، شخصیتش را خورد کردند و غرورش را شکستند، آن وقت انتظار "قوی بودن" هم از او داشتند.
درونش را ندیدند و فقط با قضاوت رفتار بیرونی اش، او را "بی احساس" خطاب کردند.
درروزگار بچگی گریه میکرد چون از مرگ میترسید، اما حالا او را "خواهان مرگ" ساخته اند.
میشناسمش، نامش لنا است، اما مگر مهم است؟
نامش را میدانم، اما هیچوقت نگفته ام که آینده اش را هم میدانم، آینده که تنها به دو گزینه بستگی دارد، «ماندن یا نماندن».
احتمال هرچیزی که آن دو گزینه را خواهند ساخت زیاد است، درست مثل "اما" های این متن که زیاد بودند و همچنین میتوانستند بی پایان هم باشند...
-L
نظرات (۴۲)