پشتِ نقاب؛
من از آدمهای دورو نترسیدم؛
از اعتمادی ترسیدم که به آنها داشتم.
از لبخندهایی که بیش از حد آرام بودند،
از حرفهایی که بیش از حد زیبا به نظر میرسیدند،
و از چشمهایی که همیشه چیزی را پنهان میکردند.
آدم گاهی از دروغ نمیترسد؛
از لحظهای میترسد که بفهمد حقیقت،
تمام این مدت درست روبهرویش ایستاده بوده.
من نقابها را دیدم؛
اما چیزی نگفتم.
نه از ناآگاهی،
از اینکه میخواستم بدانم..
آدمها تا کجا میتوانند چهرهی دیگری از خود بسازند..؛
بعضیها دو چهره دارند؛
یکی برای آنکه دوستشان بداری،
و دیگری برای آنکه هرگز نشناسیشان..
یکی را با لبخند نشان میدهند،
و دیگری را پشتِ سکوت پنهان میکنند.
و عجیب اینجاست؛
گاهی همان چهرهای که بیشتر دوستش داری،
کمتر واقعیست..؛)
من از دورویی خسته نشدم؛
از این خسته شدم که هر بار،
بخشی از حقیقت را بفهمم..
و باز چیزی برای باور کردن باقی بماند.
شاید آدمهای دورو ترسناک نیستند؛
ترسناک، لحظهایست که نقابشان میافتد
و میفهمی تمامِ آنچه دوست داشتی،
فقط تصویری بوده که خودشان ساخته بودند.
و شاید بدترین قسمتِ ماجرا این باشد؛
که آنها تو را فریب میدهند،
اما تو مدتها بعد،
خودت را سرزنش میکنی))
که چرا زودتر نفهمیدی.
درحالیکه حقیقت،
همیشه همانجا بوده است؛
پشتِ لبخندشان،
پشتِ کلماتشان،
پشتِ همان چهرهای..
که روزی فکر میکردی واقعیست.
راشین-
نظرات (۱)