جـــــــاودانه(کپشن)

۰ نظر گزارش تخلف
.
.

می‌گویند آدم‌ها می‌روند، اما حقیقت این است که هیچ‌کس تمامِ خودش را با خود نمی‌برد. همیشه چیزی جا می‌ماند؛ بوی عطری روی یقه‌ی یک پیراهن، ردِ انگشتی روی شیشه‌ی پنجره، یا قلبی که دیگر بلد نیست برای کسی جز یک نفر بتپد.

گاهی شب‌ها، وقتی شهر خودش را در تاریکی پنهان می‌کند، از نبودنت می‌پرسم:
«کجا رفته‌ای؟ اصلاً می‌دانی کی برمی‌گردی؟»

جوابی نمی‌آید.
فقط باد، پرده‌ها را آرام تکان می‌دهد؛ انگار خانه هنوز هم خیال می‌کند تو پشتِ در ایستاده‌ای.

راستش را بخواهی...
بعد از رفتنت زندگی از حرکت نایستاد.
صبح‌ها آمدند، فصل‌ها عوض شدند، آدم‌های تازه‌ای از کنارم گذشتند و خیابان‌ها اسم مرا فراموش نکردند.
من هم دوام آوردم.
خندیدم، حرف زدم، نفس کشیدم...
اما همه‌ی این‌ها شبیه گلی بود که ریشه‌هایش را بریده باشند؛ ایستاده بود، اما هیچ بهاری را باور نداشت.

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند.
دروغِ قشنگی است.
زمان فقط یاد می‌دهد چطور با زخم‌ها راه بروی، نه این‌که آن‌ها را از تنت جدا کند.

تو شبیه ستاره‌ای بودی که از آسمانم افتاد، اما نورش هنوز هزار سال بعد هم به چشم‌های من می‌رسد.
برای همین است که هرچه تقویم ورق بخورد، هرچه موهایم سفید شوند و اسمم در حافظه‌ی آدم‌ها کم‌رنگ شود، قلبم راه دیگری بلد نیست.
انگار از همان روزی که دوستت داشتم، تمام رگ‌هایم فقط یک مقصد را حفظ کرده‌اند؛
تو.

اگر روزی برگردی، شاید دیگر آن آدم سابق نباشم.
شاید لبخندم کوتاه‌تر شده باشد و شعرهایم تلخ‌تر.
اما کافی است یک بار نگاهم کنی تا بفهمی بعضی عشق‌ها خانه نیستند که ویران شوند؛
آن‌ها مثل ریشه‌اند.
هرچه بیشتر از خاک دورشان کنی، عمیق‌تر در جانت فرو می‌روند.

و اگر هیچ‌وقت برنگردی...
باز هم چیزی تغییر نمی‌کند.

بعضی آدم‌ها سهمِ ماندن نیستند،
سهمِ جاودانه شدن‌اند.

و تو،
سال‌هاست که جاودانه‌ترین اتفاقِ قلبِ منی.

-نیـــــــڪارا

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

جـــــــاودانه(کپشن)

۱۸ لایک
۰ نظر

می‌گویند آدم‌ها می‌روند، اما حقیقت این است که هیچ‌کس تمامِ خودش را با خود نمی‌برد. همیشه چیزی جا می‌ماند؛ بوی عطری روی یقه‌ی یک پیراهن، ردِ انگشتی روی شیشه‌ی پنجره، یا قلبی که دیگر بلد نیست برای کسی جز یک نفر بتپد.

گاهی شب‌ها، وقتی شهر خودش را در تاریکی پنهان می‌کند، از نبودنت می‌پرسم:
«کجا رفته‌ای؟ اصلاً می‌دانی کی برمی‌گردی؟»

جوابی نمی‌آید.
فقط باد، پرده‌ها را آرام تکان می‌دهد؛ انگار خانه هنوز هم خیال می‌کند تو پشتِ در ایستاده‌ای.

راستش را بخواهی...
بعد از رفتنت زندگی از حرکت نایستاد.
صبح‌ها آمدند، فصل‌ها عوض شدند، آدم‌های تازه‌ای از کنارم گذشتند و خیابان‌ها اسم مرا فراموش نکردند.
من هم دوام آوردم.
خندیدم، حرف زدم، نفس کشیدم...
اما همه‌ی این‌ها شبیه گلی بود که ریشه‌هایش را بریده باشند؛ ایستاده بود، اما هیچ بهاری را باور نداشت.

می‌گویند زمان همه‌چیز را درمان می‌کند.
دروغِ قشنگی است.
زمان فقط یاد می‌دهد چطور با زخم‌ها راه بروی، نه این‌که آن‌ها را از تنت جدا کند.

تو شبیه ستاره‌ای بودی که از آسمانم افتاد، اما نورش هنوز هزار سال بعد هم به چشم‌های من می‌رسد.
برای همین است که هرچه تقویم ورق بخورد، هرچه موهایم سفید شوند و اسمم در حافظه‌ی آدم‌ها کم‌رنگ شود، قلبم راه دیگری بلد نیست.
انگار از همان روزی که دوستت داشتم، تمام رگ‌هایم فقط یک مقصد را حفظ کرده‌اند؛
تو.

اگر روزی برگردی، شاید دیگر آن آدم سابق نباشم.
شاید لبخندم کوتاه‌تر شده باشد و شعرهایم تلخ‌تر.
اما کافی است یک بار نگاهم کنی تا بفهمی بعضی عشق‌ها خانه نیستند که ویران شوند؛
آن‌ها مثل ریشه‌اند.
هرچه بیشتر از خاک دورشان کنی، عمیق‌تر در جانت فرو می‌روند.

و اگر هیچ‌وقت برنگردی...
باز هم چیزی تغییر نمی‌کند.

بعضی آدم‌ها سهمِ ماندن نیستند،
سهمِ جاودانه شدن‌اند.

و تو،
سال‌هاست که جاودانه‌ترین اتفاقِ قلبِ منی.

-نیـــــــڪارا