نِقابِ هَستی

۱ نظر گزارش تخلف
مـارتیـس'
مـارتیـس'

-گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم ما همه‌مان فقط بازیگرهای یک نمایشِ از پیش شکست‌خورده‌ایم. صبح که بیدار می‌شوم، ماسکِ “همه چیز خوب است” را برمی‌دارم و روی صورتم می‌چسبانم. در آینه که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست یاد گرفته چطور خنده‌هایش را پشت دندان‌هایش پنهان کند تا کسی از شکستگی‌های زیر پوستش باخبر نشود.

حقیقت این است که ما در این دنیای بی‌رحم، بیش از آنکه زندگی کنیم، فقط داریم “ادامه می‌دهیم”. هر کدام از ما در گوشه‌ای از ذهنمان، قبرستانی از آرزوهای دفن‌شده داریم که حتی جرات نمی‌کنیم برایشان فاتحه‌ای بخوانیم. دردناک‌ترین بخش داستان، آنجایی نیست که دیگران به ما آسیب می‌زنند؛ دردناک‌ترین بخش این است که یاد گرفته‌ایم چگونه خودمان، زخم‌هایمان را با سکوت بخیه بزنیم تا فقط دیگران نگران نشوند.

ما در میانِ انبوهی از آدم‌ها گم شده‌ایم که هر کدامشان، درگیرِ دردِ بزرگ‌تر از خودشان هستند. انگار همه ما تشنه‌ایم، اما سرابی که به خورد هم می‌دهیم، فقط عطش‌مان را بیشتر می‌کند. بزرگترین دروغی که باور کرده‌ایم این است که فکر می‌کنیم روزی همه چیز درست می‌شود؛ در حالی که “درست شدن”، تنها واژه‌ای است که برای تسکینِ شب‌های بی‌خوابی‌مان اختراع کرده‌ایم. ما فقط یاد می‌گیریم که چطور با این حجم از تنهایی و خاکستری، کنار بیاییم و وانمود کنیم که هنوز در حال پروازیم، حتی وقتی تمامِ وزنِ این دنیا روی شانه‌هایمان آوار شده است..

ما آدم‌ها، استادِ این هستیم که چگونه در اوجِ حضور، غایب باشیم؛ چگونه در میانِ هزاران کلمه، یک جملهٔ راست نگوییم. و بدتر از همه این است که می‌دانیم این بازی تا کجا ادامه دارد......

-مـارتیـس

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

نِقابِ هَستی

۳۷ لایک
۱ نظر

-گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم ما همه‌مان فقط بازیگرهای یک نمایشِ از پیش شکست‌خورده‌ایم. صبح که بیدار می‌شوم، ماسکِ “همه چیز خوب است” را برمی‌دارم و روی صورتم می‌چسبانم. در آینه که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست یاد گرفته چطور خنده‌هایش را پشت دندان‌هایش پنهان کند تا کسی از شکستگی‌های زیر پوستش باخبر نشود.

حقیقت این است که ما در این دنیای بی‌رحم، بیش از آنکه زندگی کنیم، فقط داریم “ادامه می‌دهیم”. هر کدام از ما در گوشه‌ای از ذهنمان، قبرستانی از آرزوهای دفن‌شده داریم که حتی جرات نمی‌کنیم برایشان فاتحه‌ای بخوانیم. دردناک‌ترین بخش داستان، آنجایی نیست که دیگران به ما آسیب می‌زنند؛ دردناک‌ترین بخش این است که یاد گرفته‌ایم چگونه خودمان، زخم‌هایمان را با سکوت بخیه بزنیم تا فقط دیگران نگران نشوند.

ما در میانِ انبوهی از آدم‌ها گم شده‌ایم که هر کدامشان، درگیرِ دردِ بزرگ‌تر از خودشان هستند. انگار همه ما تشنه‌ایم، اما سرابی که به خورد هم می‌دهیم، فقط عطش‌مان را بیشتر می‌کند. بزرگترین دروغی که باور کرده‌ایم این است که فکر می‌کنیم روزی همه چیز درست می‌شود؛ در حالی که “درست شدن”، تنها واژه‌ای است که برای تسکینِ شب‌های بی‌خوابی‌مان اختراع کرده‌ایم. ما فقط یاد می‌گیریم که چطور با این حجم از تنهایی و خاکستری، کنار بیاییم و وانمود کنیم که هنوز در حال پروازیم، حتی وقتی تمامِ وزنِ این دنیا روی شانه‌هایمان آوار شده است..

ما آدم‌ها، استادِ این هستیم که چگونه در اوجِ حضور، غایب باشیم؛ چگونه در میانِ هزاران کلمه، یک جملهٔ راست نگوییم. و بدتر از همه این است که می‌دانیم این بازی تا کجا ادامه دارد......

-مـارتیـس