نبضِ خاموش_کپشن؛
جوانانی که با آرزو رفتند،
انگار عهدی ناتمام را با خود بردند؛
و در سینهی بازماندگان،
نبضی ماند که هر شب آهسته میسوزد.
زخمِ دل اطرافیان
نه فریاد میشود، نه خاموش-
میماند میان نفسها،
مثل رازی که جرأت گفتن ندارد.
سرانجام کارها؟
شاید هیچچیز پایان نباشد،
فقط شکلِ دیگری از ادامه باشد
در سکوتی که سنگینتر از کلمات است.
و آغوشِ یک دلِ مهربانِ زخمی،
پناهیست که نام ندارد؛
جایی میان تاریکی و نور،
که هنوز امید را آهسته نفس میکشد.
اگر به جای حسد، نیکی باشد…
شاید جهان تغییر نکند،
اما سایهها
دیگر آنقدر مطمئن قدم برنمیدارند.
کیـم سـایـونـگ؛
-5:00-
نظرات (۵۲)