جهـانِ او_کپ'
ولی او بازمیگردد…
چرا که آدمها، همیشه، به جایی بازمیگردند، که روزی دلشان در آنجا آرمیده بود،
جایی که یکبار،
عاشقانه، دوست داشته شدهاند،
و گرمای نگاه معشوق اش، همچون شعلهای، روحشان را روشن کرده است.
چه زمانی؟
آنگاه که عزیزانشان از میان میروند،
یکی پس از دیگری،
و جهانِ، سرد و بیرحم،
در برابر دلتنگیشان سکوت میکند،
و تنها زخم و اشک و فریاد
همدمشان میشود…
اما ای کاش…
وقتی او بازمیگردد،
من هنوز اینجا باشم؛
میان ویرانههای دل،
با قلبی که سوخته، شکسته و خونین است،
و تنها نفسهای من
به یاد او زندهاند....
که بداند حتی در نبودش....
عشق من، دیوانهوار، مرگبار،
و مطلق،
در انتظار اوست،
چنان که اگر بازنگردد،
جهان، همینجا،
با خون و درد و شور من....
خواهد مرد…
مـیـن رویـونـگ|کیـم سـایـونـگ'
نظرات (۷)