کپشن زر زدم نمیخواین نخونین

۴ نظر گزارش تخلف
juliette) honey.kpop):من او را برای همیشه از دست خواهم داد و این نابودم می کند.../#دختر-ایران/ورژن در حال یادگیری دنس choom

من خسته م، خیلی خسته م
واقعا حس میکنم دارم زر میزنم، اما نمیدونم، باید به یکی بگم دیگه، بیشتر این نمیتونم تحمل کنم
من پارسال، یازده ساله م بود. شاید باورتون نشه اما فکر کنین، من یازده ساله م بود ینی حتی نوجوون هم نبودم! و ببینین که به من چیکار کردن...
نه فقط دوستام ها! اونم سر چیزای مسخره که هر بچه یازده ساله ای سرش قهر میکنه.
"خانواده خودم"
باهام کاری کردن که فکرش هر شب آزارم میده.
بابام نه ها، مامانم، اره، مامانم.
داستان از اونجایی شروع شد که من یه دوستی داشتم،اسمش ارغوان بود، که مامانم ازش خوشش نمیومد. و مامانم مجبورم می کرد با اون دوست نباشم، با این که خیلی دوستش داشتم، نمیخواستم تنهاش بزارم، و سر اون نصف دردم رو کشیدم. وقتی که مامانم اونجوری سرم داد می زد که حق نداری باهاش دوست باشی چون من میگم.
و ادامه ی دردم، سر این بود که مامانم مجبورم می کرد درس بخونم، و می گفت(هنوزم میگه) من حق ندارم برم دنبال آرزوم که کارای هنری هست. میگفت تو باید کاری ک من میگم رو انجام بدی. و ادامه ش؟ مامان بابام از نه سالگیم تا حالا هر هفته دعوا میکنن. خب فکر کنین بچه یازده ساله چه دردی میکشه...
اینا اتفاق افتاد و دی ماه همون سال، تصمیم گرفتم واقعا بزنم خودمو بکشم. و هنوزم ازش پشیمون نیستم. با کاتر رگ دستمو یجوری زخم کردم که هنوز بعد یه سال جاش کامل هست. زخمم خییلییی عمیق بود اما اصلا حسش نمی کردم. دردی که داشت در مقابل دردی که میکشم هیییچ بود. و چرا ادامه ندادم و همونجا با عمیق تر کردن زخم کار رو تموم نکردم؟
چون احمقم. احمقم که انقدر احساساتی ام که فکر کردم مامان بزرگم چجوری میخواد ادامه عمرشو بعد من ادامه بده. مامان بزرگم مریضه، من تنها کسیم که کنارشم، تنها کسیم که مامانبزرگم بهم میگه: تمام زندگیمی.
من اونقدر احمق و احساساتی بودم و هستم که نکردم، که خودمو نکشتم و این زندگی کوفتی رو بخاطر یه ادم دیگه ادامه دادم.
و مامانم جوری سر اون زخم سر من داد زد که من هیچوقت فراموشش نمیکنم. دقیقا بهم گفت:
ادامه نظرات

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

کپشن زر زدم نمیخواین نخونین

۸ لایک
۴ نظر

من خسته م، خیلی خسته م
واقعا حس میکنم دارم زر میزنم، اما نمیدونم، باید به یکی بگم دیگه، بیشتر این نمیتونم تحمل کنم
من پارسال، یازده ساله م بود. شاید باورتون نشه اما فکر کنین، من یازده ساله م بود ینی حتی نوجوون هم نبودم! و ببینین که به من چیکار کردن...
نه فقط دوستام ها! اونم سر چیزای مسخره که هر بچه یازده ساله ای سرش قهر میکنه.
"خانواده خودم"
باهام کاری کردن که فکرش هر شب آزارم میده.
بابام نه ها، مامانم، اره، مامانم.
داستان از اونجایی شروع شد که من یه دوستی داشتم،اسمش ارغوان بود، که مامانم ازش خوشش نمیومد. و مامانم مجبورم می کرد با اون دوست نباشم، با این که خیلی دوستش داشتم، نمیخواستم تنهاش بزارم، و سر اون نصف دردم رو کشیدم. وقتی که مامانم اونجوری سرم داد می زد که حق نداری باهاش دوست باشی چون من میگم.
و ادامه ی دردم، سر این بود که مامانم مجبورم می کرد درس بخونم، و می گفت(هنوزم میگه) من حق ندارم برم دنبال آرزوم که کارای هنری هست. میگفت تو باید کاری ک من میگم رو انجام بدی. و ادامه ش؟ مامان بابام از نه سالگیم تا حالا هر هفته دعوا میکنن. خب فکر کنین بچه یازده ساله چه دردی میکشه...
اینا اتفاق افتاد و دی ماه همون سال، تصمیم گرفتم واقعا بزنم خودمو بکشم. و هنوزم ازش پشیمون نیستم. با کاتر رگ دستمو یجوری زخم کردم که هنوز بعد یه سال جاش کامل هست. زخمم خییلییی عمیق بود اما اصلا حسش نمی کردم. دردی که داشت در مقابل دردی که میکشم هیییچ بود. و چرا ادامه ندادم و همونجا با عمیق تر کردن زخم کار رو تموم نکردم؟
چون احمقم. احمقم که انقدر احساساتی ام که فکر کردم مامان بزرگم چجوری میخواد ادامه عمرشو بعد من ادامه بده. مامان بزرگم مریضه، من تنها کسیم که کنارشم، تنها کسیم که مامانبزرگم بهم میگه: تمام زندگیمی.
من اونقدر احمق و احساساتی بودم و هستم که نکردم، که خودمو نکشتم و این زندگی کوفتی رو بخاطر یه ادم دیگه ادامه دادم.
و مامانم جوری سر اون زخم سر من داد زد که من هیچوقت فراموشش نمیکنم. دقیقا بهم گفت:
ادامه نظرات