رمان افسانه_ی فارِلین☯︎ پارت 4
افسانهٔ فارِلین
پارت چهارم: چشمهای آبی ☯︎
صبح روز بعد، نِراث زودتر از همیشه به محوطهٔ تمرین رفت.
هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده بود و مه نازکی روی حیاط آکادمی نشسته بود. صدای برخورد شمشیرها از گوشه و کنار شنیده میشد و نِراث با شوق شمشیرش را در دست گرفت.
اما پیش از آنکه شروع کند، نگاهش به پسری افتاد که کمی دورتر ایستاده بود.
موهای سفیدش در نور صبح میدرخشید و چشمهای آبیرنگش آنقدر خیرهکننده بود که نِراث برای چند لحظه فراموش کرد قرار است تمرین کند.
سِلوانِر.
همان شمشیرزنی که دیروز برای اولین بار دیده بود.
نِراث نمیدانست چرا با دیدنش قلبش اینطور تند میزد. فقط میدانست چیزی در نگاه آرام و مرموز او وجود دارد که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
سِلوانِر لحظهای به سمت او نگاه کرد.
نِراث سریع نگاهش را برگرداند و شمشیرش را بالا آورد.
«تمرکز کن، نِراث...»
تمرین را شروع کرد.
هرچه زمان میگذشت، حرکاتش بهتر و سریعتر میشد. بارها اشتباه کرد، دوباره ایستاد و از نو شروع کرد. نمیخواست کسی بفهمد تازهکار است.
سِلوانِر چند بار از دور متوجه تمرین او شد، اما چیزی نگفت.
وقتی خورشید غروب کرد، آکادمی کمکم آرام شد.
نِراث خسته بود و تصمیم گرفت شب برای کمی قدم زدن از آکادمی بیرون برود. از دروازه گذشت و وارد خیابانهای خلوت فارِلین شد.
مه شبانه روی کوچهها نشسته بود.
نِراث چند قدم جلوتر رفت که ناگهان صدای فریاد شنید.
در یکی از کوچههای تاریک، چند نفر با یک مرد جوان درگیر شده بودند.
نِراث بدون فکر دستش را روی قبضهٔ شمشیرش گذاشت.
او میتوانست از کنارشان بگذرد.
اما نمیتوانست.
قدمهایش را تند کرد و وارد کوچه شد.
«بس کنید!»
چند نفر برگشتند.
یکی از آنها با خشم به نِراث نگاه کرد.
«به تو ربطی نداره، پسرک.»
نِراث شمشیرش را بیرون کشید.
«از حالا داره.»
در همان لحظه، صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
نِراث برگشت.
سِلوانِر در انتهای کوچه ایستاده بود.
چشمهای آبیاش در تاریکی میدرخشیدند.
نِراث برای لحظهای خشکش زد.
اما این بار سِلوانِر فقط یک تماشاگر نبود.
دستش را روی شمشیرش گذاشت و آرام گفت:
«فکر کنم بهتره این مبارزه رو دو نفره ادامه بدیم.»
نِراث لبخند کوتاهی زد.
و شب فارِلین، تازه آغاز یک ماجرای تازه شد...
— Mela
نظرات