من،در دنیایِ تو"داستان،پارتِ اول"
هشدار:این داستان با وجودِ استفاده از عناوینِ واقعی و حقیقی،کاملاً ساختگی و برگرفته از تخیل است و اعتبارِ تاریخی ندارد!
27 آگوست 1921
مرزِ آلمان،ساعتِ 23:36
از رویِ شدتِ حرکتِ کشتی،متوجه شدم متوقف شده،پس احتمالاً به مرز نزدیک شدیم؛
اتاقی که در اون پنهان شده بودیم،تاریک و عایق بود؛
جنبشهای جاسوسی،حکم میکرد مرزها بسته و تمامیِ بارها بازرسی بشند؛
به آرومی از جایِ خودم بلند شدم،مسیر رو به خاطر داشتم!به هر شکلی که بود خودم رو به ستونِ وسطِ اتاق رسوندم که در رو باز کردند'
سریعاً پشتِ ستون قائم شدم؛
چندتن از خدمهی کِشتی با اس-لحه و چراغ وارد شدند'
اسپانیایی صحبت میکردند،چیزی نمیفهمیدم!
اما عصبی و کلافه به نظر میرسیدند'
پسرِ نوجوانی از بینِ ما بلند شد،دستانش را مشت کرده بود و به خود میلرزید؛زنی که گویی او را میشناخت از پشت،هولاش داد به سمتِ مردها؛
پسر به سختی زبانش باز شد و شروع کرد به حرف زدن،آن هم اسپانیایی!
بعد از آنکه گفتگو کمی پیشروی کرد،برگشت و به انگلیسی ترجمه کرد:"ب...بازرسهای م..مرزی میخوان بیان داخلِ کشتی رو بگردند؛برای همین هم باید داخلِ جعبه های نمک و آرد م..مخفی بشیم!"
با اشارهی خدمه،همه از جا بلند شدیم'
خانمهایِ زیرِ 30 سال و بچهها توی بشکهها و جعبههای همون اتاق مخفی شدند؛من و دو نفرِ دیگر به همراهِ خدمه،خارج شدیم و به عرشه رفتیم؛
چند بشکهی خالی رو بهمون نشون دادند و گفتند واردشون بشیم'از هر زاویهای به موقعیت نگاه میکردم،شکبرانگیز بود!
اما چارهای جز پیروی نداشتم'
بعد از اینکه به سختی خودم رو جا کردم،بشکه بسته شد؛
ناگهان متوجه شدم که درِ بشکه قفل شده!
سعی کردم آرامش خودم رو حفظ کنم،اما دیگه دیر شده بود...
قرار بر این بود که ما رو به دریا بیاندازن..."
ادامه دارد:]"
نظرات (۱۴)