رمان افسانه‌ی فارِلین☯︎پارت 1

۰ نظر گزارش تخلف
⚡︎abîme
⚡︎abîme


افسانهٔ فارِلین

پارت اول: آن‌سوی نام‌ها ☯︎

در شهر فارِلین، جایی میان مه و نور، دختران اشراف‌زاده با شمشیر بیگانه بودند.

در میان خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده، عمارت‌های بلند و باغ‌هایی که همیشه بوی گل می‌دادند، زندگی اشراف‌زادگان قانون‌های خودش را داشت؛ دختران باید آداب دربار می‌آموختند، موسیقی می‌نواختند و برای روزی آماده می‌شدند که قرار بود نام خاندانشان را با ازدواجی شایسته ادامه دهند.

اما مِلیا هیچ‌وقت شبیه دختران دیگر نبود.

از همان کودکی، به جای عروسک‌ها، شمشیرهای چوبی توجهش را جلب می‌کردند. هر بار صدای برخورد شمشیرهای نگهبانان را از حیاط عمارت می‌شنید، بی‌اختیار کنار پنجره می‌ایستاد و با دقت حرکاتشان را تماشا می‌کرد.

پدرش بارها به او گفته بود:

«یک بانوی اشراف‌زاده نیازی به شمشیر ندارد.»

اما مِلیا هیچ‌وقت واقعاً این حرف را باور نکرد.

وقتی دختران هم‌سن‌وسالش مشغول آموختن موسیقی و آداب دربار بودند، او شب‌ها، دور از چشم پدرش، شمشیری چوبی به دست می‌گرفت و در گوشه‌ای از باغ تمرین می‌کرد.

حرکاتش هنوز کامل نبودند، اما پشت هر ضربه چیزی وجود داشت که با آموزش‌های معمول به دست نمی‌آمد؛ علاقه‌ای عمیق و سرسختانه.

آن شب هم مثل همیشه، مِلیا در باغ پشتی عمارت مشغول تمرین بود.

عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود.

آخرین ضربه را زد و شمشیر چوبی را پایین آورد.

«بالاخره پیدات کردم.»

مِلیا برگشت.

برادر دوقلویش کنار دیوار ایستاده بود و با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهش می‌کرد.

مِلیا شمشیر را پشت سرش پنهان کرد.

«اگه پدر بفهمه—»

«نمی‌فهمه.»

مِلیا با تردید نگاهش کرد.

برادرش جلو آمد و با همان لبخند گفت:

«فقط یه روز.»

«یه روز؟»

«جای من برو آکادمی. من هم جای تو می‌مونم خونه.»

مِلیا چند لحظه ساکت ماند.

آکادمی...

جایی که سال‌ها فقط از پشت دیوارهایش شنیده بود.

جایی که بهترین شمشیرزنان آموزش می‌دیدند.

جایی که ورود دختران ممنوع بود.

چشمان مِلیا برای لحظه‌ای برق زد.

شاید این همان فرصتی بود که سال‌ها منتظرش بود.
اما یک مشکل وجود داشت...


— Mela

نظرات

در حال حاضر امکان درج نظر برای این ویدیو غیرفعال است.

توضیحات

رمان افسانه‌ی فارِلین☯︎پارت 1

۶ لایک
۰ نظر


افسانهٔ فارِلین

پارت اول: آن‌سوی نام‌ها ☯︎

در شهر فارِلین، جایی میان مه و نور، دختران اشراف‌زاده با شمشیر بیگانه بودند.

در میان خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده، عمارت‌های بلند و باغ‌هایی که همیشه بوی گل می‌دادند، زندگی اشراف‌زادگان قانون‌های خودش را داشت؛ دختران باید آداب دربار می‌آموختند، موسیقی می‌نواختند و برای روزی آماده می‌شدند که قرار بود نام خاندانشان را با ازدواجی شایسته ادامه دهند.

اما مِلیا هیچ‌وقت شبیه دختران دیگر نبود.

از همان کودکی، به جای عروسک‌ها، شمشیرهای چوبی توجهش را جلب می‌کردند. هر بار صدای برخورد شمشیرهای نگهبانان را از حیاط عمارت می‌شنید، بی‌اختیار کنار پنجره می‌ایستاد و با دقت حرکاتشان را تماشا می‌کرد.

پدرش بارها به او گفته بود:

«یک بانوی اشراف‌زاده نیازی به شمشیر ندارد.»

اما مِلیا هیچ‌وقت واقعاً این حرف را باور نکرد.

وقتی دختران هم‌سن‌وسالش مشغول آموختن موسیقی و آداب دربار بودند، او شب‌ها، دور از چشم پدرش، شمشیری چوبی به دست می‌گرفت و در گوشه‌ای از باغ تمرین می‌کرد.

حرکاتش هنوز کامل نبودند، اما پشت هر ضربه چیزی وجود داشت که با آموزش‌های معمول به دست نمی‌آمد؛ علاقه‌ای عمیق و سرسختانه.

آن شب هم مثل همیشه، مِلیا در باغ پشتی عمارت مشغول تمرین بود.

عرق روی پیشانی‌اش نشسته بود و چند تار مو روی صورتش ریخته بود.

آخرین ضربه را زد و شمشیر چوبی را پایین آورد.

«بالاخره پیدات کردم.»

مِلیا برگشت.

برادر دوقلویش کنار دیوار ایستاده بود و با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهش می‌کرد.

مِلیا شمشیر را پشت سرش پنهان کرد.

«اگه پدر بفهمه—»

«نمی‌فهمه.»

مِلیا با تردید نگاهش کرد.

برادرش جلو آمد و با همان لبخند گفت:

«فقط یه روز.»

«یه روز؟»

«جای من برو آکادمی. من هم جای تو می‌مونم خونه.»

مِلیا چند لحظه ساکت ماند.

آکادمی...

جایی که سال‌ها فقط از پشت دیوارهایش شنیده بود.

جایی که بهترین شمشیرزنان آموزش می‌دیدند.

جایی که ورود دختران ممنوع بود.

چشمان مِلیا برای لحظه‌ای برق زد.

شاید این همان فرصتی بود که سال‌ها منتظرش بود.
اما یک مشکل وجود داشت...


— Mela