YOU²¹
لونا : میخوای چی کار کنی؟
هیونجین کتش رو در اورد و پرت کرد روی مبل کناریش... و به زور لونا رو روی مبل دراز کرد و روش خیمه زد... و شروع کرد به لب گرفتن.... لونا همکاری نمیکرد... چون ترسیده بود.... اما هیونجین با فشار و زور انجام میداد...
بعد از نیم ساعت
هیونجین : منو نگاه کن...
لونا نگاش نمیکرد ... هیونجین با دستش از چانه لونا گرفت... چهره لونا تو هم رفت
هیونجین : اخم نکن...
و بعد صورت شو ول کرد... خودش رو بهش چسبوند...
هیونجین : من تو رو دوست دارم.... میخوام که برای خودم باشی...
لونا: اگه من تو رو دوست نداشته باشم چی؟
هیونجین: بهتره که دوست داشته باشی... برای آرامش روحی و روانی خودت میگم.... گشنته؟؟
لونا : نه...
هیونجین : ولی من گشنمه...
رفت و شروع کرد به درست کردن غذا...
لونا با خودش : برای مادرم هم همچین اتفاقی افتاد؟ مثل من ترسیده بود؟ یا داشت باهاش همراهی میکرد؟ باید بهش بگم من آزادی مشروط دارم یا نه... نکنه شب.... قراره...
هیونجین اومد سمتش و به صورتش نزدیک شد... : انقدر فکر نکن.. شام امادست
لونا : من نمیخورم
هیونجین : من بهت میدم
و بعد لونا رو بلند کرد و برد روی صندلی میز غذا خوری... و نشستند.
هیونجین: میخوری یا بهت بدم...
لونا از ترسش خودش شروع کرد به غذا خوردن و داشت کم کم گریه میکرد
هیونجین : گریه نکن .. گریه نکن.. چشمات درد میگیره...
لونا با خودش : از کجا میدونه من هر وقت گریم میگیره چشمام هم درد میگیره
لونا : از کجا میدونی
هیونجین: من قبلا درباره میکاپ آرتیست ام باید تحقیق کرده باشم
لونا : یعنی همچی رو درباره ام میدونی؟ حتی..
هیونجین : آره... منظورت... خیلی زیاده کدومشو بگم... آزادی مشروطت.... کاری که پدرم با مادرت کرد...
لونا : بسه.. پس همه چی رو میدونی و داری با من اینکارو میکنی؟
هیونجین خوردنشو تموم کرد و دست های لونا رو گرفت و توی چشم هاش زل زد... : آره... ولی من کاری که پدرم با مادرت کرد رو نمیکنم... قول میدم... من واقعا تو رو دوست دارم
همون موقع بلندش کرد و از پله ها بالا رفتن به سمت اتاق هیونجین....
نظرات (۱۳)