P14⁶
. من با خیال راحت اون بچه رو پیشت تنها گذاشتم. دیگه خیالم راحت نیست
ازت هیونجین. دیگه نمی تونم باورت کنم
مینهو...-
باهاش تموم می کنی... رابطه یا هر چیز مسخره دیگه ای که بینتونه... اجازه نمیدم با یه بچه زیر سن قانونی بگردی و زندگیش رو ازش بدزدی...
.مینهو... لعنت بهت چی داری میگی؟ فکر میکنی من همچین-
کاری باهاش میکنم؟ میدونی چند ساله دوسش دارم؟ میدونی چقد نگرانشم؟
مینهو آهی کشید.
حرف آخر رو زدم بهت. اگر نمیخوای دوستیمون تموم شه،-
اگر نمیخوای بین من و داداشم فاصله بیوفته، اگه دوسش داری همین فردا همه چی رو تموم میکنی و میذاری اون بچه به زندگی نرمالش به عنوان یه بچه دبیرستانی برسه
و بعد منتظر موند تا هیونجین از ماشین پیاده شه تا گازش رو بگیره و بره. فکر نزدیک شدن رفیق صمیمیش به برادری که هنوز یه بچه بود و هیچی از دنیا نمی دونست داشت دیوونش می کرد و نمی دونست اگر هیونجین بیشتر به این بحث ادامه بده چه بلایی ممکنه سرش بیاره
هیونجین اما بیشتر صبر نکرد و همونطور که با اینکه می تونست از خودش در برابر مینهو دفاع کنه و حتی با...
پست بعدی...
نظرات (۲)