سقوطِبیصِدا
-دنیا، دیگر آنقدرها «دنیا» نیست. شبیه به یک صحنهیِ نمایشِ نیمهتمام است که بازیگرانش، دیالوگهایشان را فراموش کردهاند و تنها با حرکاتی عبث، بر رویِ صحنهیِ غبارگرفته میلغزند. امید، واژهای است که در این انبارِ فراموشی، بید زده و پوسیده است. دیگر حتی معنایِ جستجویش را هم نداریم؛ چه برسد به یافتنِ آن.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، گویی به تصویری سیاه و سفید مینگرم که رنگهایش را سالها پیش، بادِ فراموشی برده است. خاطرات، مثلِ تکههایِ شیشهیِ شکسته در کفِ دست، خراش میاندازند؛ نه به یادِ درد، که به یادِ روزهایی که درد، معنایی داشت. روزهایی که هنوز «چیزی» برایِ از دست دادن بود...
حالا اما… هیچ. سکوتِ مطلق. این سکوت، سنگینتر از هر فریادی است. مثلِ وزنی که بر سینهیِ نفسنفسزنانِ زمان، فشار میآورد. همه چیز، بیمعنی و بیمقصد است. مثلِ رودخانهای که به هیچ دریایی نمیریزد و تنها در پهنهیِ کویر، تبخیر میشود. این، نهایتِ تلخی است؛ تلخیِ تجربهیِ روزهایی که دیگر حتی رنگِ شلاقِ تقدیر را هم ندارند، فقط «هستند»همین....
_مـارتیـس؛
6/14
نظرات (۱۰)