تلخیِ باور؛

۱ نظر گزارش تخلف
راشـ★ـین؛ ʂıƖɛŋƈɛ
راشـ★ـین؛ ʂıƖɛŋƈɛ

می‌دونی چی آدمو بیشتر از همه خسته می‌کنه..؟

اینکه به حرفِ بعضی آدما،
بیشتر از چیزی که باید، ایمان میاری..؛

به «هستم» ها..
به «نگران نباش» ها..
به قول‌هایی که با اطمینان می‌دن..
و تو هم ساده‌لوحانه مثل همیشه باورشون می‌کنی..))
مثل همیشه..

بعد یه روز می‌فهمی که..،
بعضی حرف‌ها فقط برای همون لحظه گفته شده بودن؛
نه برای اینکه واقعاً بهشون عمل بشه..

آدم از خودِ رفتن‌ها ناامید نمی‌شه،
از این ناامید می‌شه که..
چرا یه روزی باور کرده بود..
این آدم فرق داره..؛

تلخه وقتی کسی..
با حرف‌هاش بهت امید می‌ده..
و با عمل نکردنش..
همون امید رو ازت می‌گیره..))

بعد از یه جایی،
دیگه نه به «قول می‌دم»ها دل می‌بندی،
نه به «همیشه هستم» ها..
فقط نگاه می‌کنی..
و منتظری ببینی؛
این یکی هم حرفش رو می‌شکنه یا نه..؛)

شاید برای همینه که..
بعضی آدم‌ها سرد می‌شن؛
دیگه اعتماد نمی کنن،
و مثل قبل نیستن..
نه چون دیگه احساسی ندارن،
چون زیادی امیدوار شدن..
و هر بار،
یه تکه از اعتمادشون رو..
جایی جا گذاشتن..

آخرش می‌مونه آدمی،
که هنوز دلش می‌خواد باور کنه،
ولی دیگه نمی‌تونه..؛

و شاید این،
تلخ‌ترین شکلِ ناامیدی باشه..
اینکه هنوز دلت می‌خواد..
حرفِ آدم‌ها رو باور کنی،
امید داشته باشی..

اما تجربه‌هات..
هر بار دستت رو می‌گیرن و می‌گن..؛)
«این یکی رو هم باور نکن..»

راشین-

نظرات (۱)

Loading...

توضیحات

تلخیِ باور؛

۹۴ لایک
۱ نظر

می‌دونی چی آدمو بیشتر از همه خسته می‌کنه..؟

اینکه به حرفِ بعضی آدما،
بیشتر از چیزی که باید، ایمان میاری..؛

به «هستم» ها..
به «نگران نباش» ها..
به قول‌هایی که با اطمینان می‌دن..
و تو هم ساده‌لوحانه مثل همیشه باورشون می‌کنی..))
مثل همیشه..

بعد یه روز می‌فهمی که..،
بعضی حرف‌ها فقط برای همون لحظه گفته شده بودن؛
نه برای اینکه واقعاً بهشون عمل بشه..

آدم از خودِ رفتن‌ها ناامید نمی‌شه،
از این ناامید می‌شه که..
چرا یه روزی باور کرده بود..
این آدم فرق داره..؛

تلخه وقتی کسی..
با حرف‌هاش بهت امید می‌ده..
و با عمل نکردنش..
همون امید رو ازت می‌گیره..))

بعد از یه جایی،
دیگه نه به «قول می‌دم»ها دل می‌بندی،
نه به «همیشه هستم» ها..
فقط نگاه می‌کنی..
و منتظری ببینی؛
این یکی هم حرفش رو می‌شکنه یا نه..؛)

شاید برای همینه که..
بعضی آدم‌ها سرد می‌شن؛
دیگه اعتماد نمی کنن،
و مثل قبل نیستن..
نه چون دیگه احساسی ندارن،
چون زیادی امیدوار شدن..
و هر بار،
یه تکه از اعتمادشون رو..
جایی جا گذاشتن..

آخرش می‌مونه آدمی،
که هنوز دلش می‌خواد باور کنه،
ولی دیگه نمی‌تونه..؛

و شاید این،
تلخ‌ترین شکلِ ناامیدی باشه..
اینکه هنوز دلت می‌خواد..
حرفِ آدم‌ها رو باور کنی،
امید داشته باشی..

اما تجربه‌هات..
هر بار دستت رو می‌گیرن و می‌گن..؛)
«این یکی رو هم باور نکن..»

راشین-