HATRED¹⁵
از دید رورا....
رورا از دیشب تا امروز ظهر بدون اینکه چیزی بخوره روی زمین دراز کشیده بود و گریه میکرد....
با خودش: نه... نمیتونم.... تو این سنم نابود میشم.... آه... حتی اگه بازم مخالفت کنم.... اونا کار خودشونو انجام میدن....
یکی در اتاقو زد.... جونگ هی بود...
جونگ هی در رو باز کرد داخل اتاق شد.. سینی غذا در دستش بود... اومد کنار رورا و روی زمین نشست...
جونگ هی : دیشب خوب غذا نخوردی... امروزم کلا چیزی نخوردی... از هوش میری.... باید یه چیزی بخوریم پاشو...
رورا هنوز روی زمین دراز کشیده بود....
رورا: نمیخوام
جونگ هی : میدونم خوشت نمیاد... اما مجبوری.... نمیتونم چیزی بهت بگم... در جایگاهی نیستم که بگم..... فقط حواست به خودت، حرفات و کارهات باشه...
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت...
رورا به غذا نگاه کرد..... بعد از چند دقیقه فهمید که چقدر گرسنست... شروع کرد به خوردن غذا .... و بعد رفت روی تخت دراز کشید....
بعد از چند ساعت...
با خودش : باید آماده شم.... آه... فقط یه شامه.... همین...
بلند شد و دوش گرفت و یه کت و شلوار دخترانه پوشید .. یه میکاپ از روی بی حوصلگی انجام داد.... و به سمت حیاط عمارت رفت تا برای شام بره.... بادیگارد در ماشین رو براش باز کرد... همون لحظه....
دو هون از بالای پله های عمارت : میبینم حرف گوش کن شدی..
رورا هیچ جوابی نداد..
دو هون : امشب خوب رفتار کن....
و بدون هیچ حرف دیگه به داخل عمارت رفت....
رورا سوار ماشین شد و تا لحظه رسیدن به رستوران خودشو کنترل کرد تا گریه نکنه....
نظرات (۲۳)