سفری آغاز کردم؛

۲۳ نظر گزارش تخلف
آلالهـ₊⊹]
آلالهـ₊⊹]

https://toogoosh.com/?song=1f0f9590-6bb6-6d72-93ff-af6a50a91221

"سفری‌را آغاز کردم؛
به سویِ مقصدی نامشخص
گاه قارقارِ کلاغ‌ها،راهنمایِ مسیرم بود و
گاه،رقصِ ستاره‌ها'
یارَم،نسیم بود'
او هم مقصدی نداشت!
گم گشته بود،در کشمکشِ میانِ آسمان و زمین؛
هم‌سخنم،ماه بود و خورشید؛
پادشاهانِ شب و روز!
مَرا قاضیِ بی‌طرفِ خود میدانستند'
در پرونده‌ای که قرن‌ها بی‌نتیجه مانده بود!
چه میشود کرد،حتماً خسته بودند از رفت و آمد‌ِ مکرر به دادگاهی که آنها را قضاوت نمی‌کرد!
خورشید،درختان را شاهدِ خود می‌دانست و ماه،چشمه را'
به هرکجایِ این کره‌ی آبی که قدم میگذاشتم،
شاهدی بود که شهادت بدهد!'
کم‌کمِ همدمِ شب‌های تنهایی‌ام و هم‌سفرم شدند...
بی‌آنکه بدانم،قدم‌هایم نیز محکم‌تر برداشته‌شدند!
گویی،می‌دانستند مقصد کجاست؛
اما،چطور؟!
روزها آمدند و رفتند'
تا که امشب به مقصد رسیدم؛
برایِ آخرین بار،به هر آنچه پشتِ سر گذاشته بودم نگاه کردم...آخرین صفحه‌ی سفرنامه‌ام را پُر و آن را به دریا سپردم...دریایی که به ماه ختم میشد؛
سرم را رویِ شن‌های ساحل گذاشتم؛
در لحظاتِ آخر شنیدم که ماهِ گریانمان،چیزی میگوید...گویی،اینطور شروع شد:
سفری را آغاز کرده بودی،به سویِ مقصدی نامشخص؛
گاهی ستاره را راهنمایت قرار داد و گاهی،قارقارِ کلاغ‌هارا
گفت،قاضی‌ای باشی برای من و خورشیدِ پرمدعا!
به موجودات فرمود،همه شاهدی باشند برای این پرونده‌ی ساختگی؛گفت،هم‌سفرت باشیم...تورا تا مقصد همراهی کنیم...و هم‌اکنون،می‌خوانم آخرین کلماتت را'
سفرنامه‌ام را برداشت و به آخرین صفحه رفت...'
ستاره‌ها،بعدها نقل کردند که:'پدر،بعد از خواندنِ آخرین صفحه‌ی سفرنامه،در کنارِ اشک‌هایی که حاری بودند،بلندترین خنده‌ی خود را کرد:]"

نظرات (۲۳)

Loading...

توضیحات

سفری آغاز کردم؛

۲۸ لایک
۲۳ نظر

https://toogoosh.com/?song=1f0f9590-6bb6-6d72-93ff-af6a50a91221

"سفری‌را آغاز کردم؛
به سویِ مقصدی نامشخص
گاه قارقارِ کلاغ‌ها،راهنمایِ مسیرم بود و
گاه،رقصِ ستاره‌ها'
یارَم،نسیم بود'
او هم مقصدی نداشت!
گم گشته بود،در کشمکشِ میانِ آسمان و زمین؛
هم‌سخنم،ماه بود و خورشید؛
پادشاهانِ شب و روز!
مَرا قاضیِ بی‌طرفِ خود میدانستند'
در پرونده‌ای که قرن‌ها بی‌نتیجه مانده بود!
چه میشود کرد،حتماً خسته بودند از رفت و آمد‌ِ مکرر به دادگاهی که آنها را قضاوت نمی‌کرد!
خورشید،درختان را شاهدِ خود می‌دانست و ماه،چشمه را'
به هرکجایِ این کره‌ی آبی که قدم میگذاشتم،
شاهدی بود که شهادت بدهد!'
کم‌کمِ همدمِ شب‌های تنهایی‌ام و هم‌سفرم شدند...
بی‌آنکه بدانم،قدم‌هایم نیز محکم‌تر برداشته‌شدند!
گویی،می‌دانستند مقصد کجاست؛
اما،چطور؟!
روزها آمدند و رفتند'
تا که امشب به مقصد رسیدم؛
برایِ آخرین بار،به هر آنچه پشتِ سر گذاشته بودم نگاه کردم...آخرین صفحه‌ی سفرنامه‌ام را پُر و آن را به دریا سپردم...دریایی که به ماه ختم میشد؛
سرم را رویِ شن‌های ساحل گذاشتم؛
در لحظاتِ آخر شنیدم که ماهِ گریانمان،چیزی میگوید...گویی،اینطور شروع شد:
سفری را آغاز کرده بودی،به سویِ مقصدی نامشخص؛
گاهی ستاره را راهنمایت قرار داد و گاهی،قارقارِ کلاغ‌هارا
گفت،قاضی‌ای باشی برای من و خورشیدِ پرمدعا!
به موجودات فرمود،همه شاهدی باشند برای این پرونده‌ی ساختگی؛گفت،هم‌سفرت باشیم...تورا تا مقصد همراهی کنیم...و هم‌اکنون،می‌خوانم آخرین کلماتت را'
سفرنامه‌ام را برداشت و به آخرین صفحه رفت...'
ستاره‌ها،بعدها نقل کردند که:'پدر،بعد از خواندنِ آخرین صفحه‌ی سفرنامه،در کنارِ اشک‌هایی که حاری بودند،بلندترین خنده‌ی خود را کرد:]"

موسیقی و هنر